گنج

شمارهٔ ۲۲۵

شمعیم و زندگانی ما در گداز ماستپروانه ایم و سوختن خود نیاز ماست
رسوا گذشته ایم ازین باغ چون بهارهر جا گلی شکفته ببینید، راز ماست
گر می کنی به مذهب آزادگان عملبگشای دست بسته که شرط نماز ماست
مهمان به خانه دیر چو ماند، عزیز نیستکوتاهی زمانه ز عمر دراز ماست
ما را گریز نیست ز ناز تو چون سلیمهر حلقه ای ز زلف تو دام نیاز ماست