گنج

شمارهٔ ۲۱۸

هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته استنقش دلم به عشق، پریشان نشسته است
رفت از برم چو یار، تماشای گریه کندریا بود خموش چو طوفان نشسته است
از دل اثر نماند [و] غم او همان به جاستبر باد رفت خانه و مهمان نشسته است
از بس فشرده ام به هم از جور روزگاردندان من چو بخیه به دندان نشسته است
موری ز قید سلسله ی غم خلاص نیستاین گرد بر سریر سلیمان نشسته است
ای گل بیا که بی تو به طرف چمن سلیمدلگیر همچو طفل دبستان نشسته است