گنج

شمارهٔ ۲۱۷

پنجهٔ عشقم دگر قفل فغان پیچیده استهمچو شمعم شعله‌ای بر استخوان پیچیده است
گر نمی خواهد کند گل آتش خس پوش ماباز این دود از کجا در آشیان پیچیده است
ترک چشمت می برد مرغ دلی بهر کبابباز تا دست کدامین ناتوان پیچیده است
همچو لعل از سنگ خیزد گوهر نایاب وصلکوهکن همچون صدا بر کوه ازان پیچیده است
بود هر چه بر زمین، خود کرد خاکستر سلیمدود آهم این زمان بر آسمان پیچیده است