گنج

شمارهٔ ۲۱۹

یوسف هندی نژاد من مرا از بر گریختدل کجا ماند به جای خویش چون دلبر گریخت
بود هندستانی و از روی خود مهتاب دیدزان به شبگیر بلند آن شوخ مه پیکر گریخت
آنکه پروردم به صد خون جگر در دیده اشعاقبت چون قطره ی اشکم ز چشم تر گریخت
اعتمادی بر غلامان سیاه ای خواجه نیستسایه از همرنگی ایشان ز پیغمبر گریخت
طاقت سوز فراق او دلم با خود ندیدآتشی دارم کزو چون دود خاکستر گریخت
صد تمنا بود دل را از وصال او سلیمکارها بسیار با او داشتم، کافر گریخت