شمارهٔ ۲۱۱
بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن استآنکه اشکی پاک میسازد ز چشمم دامن است
در کف او می به رنگ شبنم روی گل استبر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
برنمیخیزیم از جای خود و آوارهایمدامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاستمایهٔ حلاجی او پنبهٔ داغ من است
کوچهٔ زنجیر را ماند به عهدش روزگاربس که از بیداد او هر خانهای پر شیون است
دشمن جان است دل اهل محبت را سلیمیوسف ما را همیشه گرگ در پیراهن است