شمارهٔ ۲۱۲
نارسایی به هنر در همه جا همراه استجامهٔ سرو ز موزونی او کوتاه است
قسمتم نیست که از بند غم آزاد شومرفت صد قافله و یوسف من در چاه است
هر که برخاست ز شوق تو، دگر ننشیندپا درین بادیه گر ماند، سرم در راه است
عقل ما در طلب وصل به جایی نرسدمیوه بر شاخ بلند است و عصا کوتاه است
از چه رو ریخته و حمزه لقب یافته استمی چون لعل مگر خون زمرد شاه است؟
در محبت گله از ما نتوان کرد سلیمخبر از خویش نداریم، خدا آگاه است