گنج

شمارهٔ ۲۱۰

با نسیم صبح شمع خلوت من سرکش استخار و خاشاک مرا گر سوخت آتش، آتش است
از غبار کینه یک آیینه ی دل صاف نیستدر میان دوستان ما همین می بی غش است
آن خط مشکین نه تنها شد بلای جان مااز همه کس می برد دل، طرفه موری دلکش است
با دل ما صحبت تیغ تو تا چون رو دهداختیاری نیست کس را، کار آب و آتش است
حسن را در دل اثر دارد کلام من سلیمعشق را هر مطلع من، تیر روی ترکش است