گنج

شمارهٔ ۲۰۹

چو شعله گرم درآمد، چو گل به تاب نشستچراغ باده بیارید کآفتاب نشست
چو ناامید ازو گشت، دل قرار گرفتسپند سوخته چون شد ز اضطراب نشست
به شمع انجمن ما نسیم محرم نیستازان ز پرده ی فانوس در نقاب نشست
به بزم باده مرو بی صحیفه ی غزلیسفینه ای بطلب تا توان به آب نشست
نشست یار چو پیشت، نماز چیست سلیمنماز خویش قضا کن که آفتاب نشست