گنج

شمارهٔ ۲۰۶

ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بستدیده از نظارهٔ این باغ، چون بادام بست
از ضعیفی، قوت بی طاقتی با من نماندناتوانی بر من آخر تهمت آرام بست
با وجود آنکه لبریز شرابم، از خماریک دم از خمیازه نتوانم دهن چون جام بست
صید صیادی نگردیدیم، تا کی می توانخویش را همچون گره بر حلقه ی هر دام بست
ما کجا و خوشدلی، هرگز نیاساید سلیمآنکه بر ما تهمت این آرزوی خام بست