شمارهٔ ۱۹۳
بیا که بی لب لعل تو بس که پیر شده ستشراب کهنه به ساغر به رنگ شیر شده ست
وجود من به جراحت سرشته همچون گلبه آب تیغ مگر خاک من خمیر شده ست؟
ببین به شانه که دعوی شبروی می کردکه چون به کوچه ی آن زلف دستگیر شده ست
ز شوق غنچه ی پیکان او خدا داندکدام شاخ گل است این که چوب تیر شده ست
چمن ز مجلس شیرین خبر دهد امشبز ماهتاب، خیابان چو جوی شیر شده ست
سلیم صبح دمید و هنوز مخمورمپیاله زود بنوش و بده، که دیر شده ست