گنج

شمارهٔ ۱۹۰

سامان شادمانی و برگ طرب کجاستدارم دلی که پاکتر از خانه ی خداست
گر صد بهار آمده، بیرون نمی رودفصل خزان به گلشن ما پای در حناست
افتادگی به وصل مرا سربلند کردبخت سیاه بر سر من سایه ی هماست
منصور هرچه هست خود اقرار می کنداز چوب و ریسمان دگر آیا چه مدعاست
شب های وصل، مضطرب از غمزه می شویمنادیدنی ست روی عسس، گرچه آشناست
ای وای اگر به شکوه زبان آشنا کنیممهر خموشی لب ما مهر کربلاست
عمرم چو گردباد به سرگشتگی گذشتخاک وجود من مگر از گرد آسیاست
مجنون عشق در ره آوارگی سلیمچون سنگ آسیا به سماع از صدای ماست