گنج

شمارهٔ ۱۸۷

بیا که وصل تو گل را بهار دلخواه استچمن ز رخنهٔ دیوار، چشم بر راه است
به هرکجا روم از کوی او، دلم آنجاستگدا به خانه، ولی کاسه بر سر راه است
مبین حقیر کسی را، که شمع در شب تاربه از عصای بلند است، گرچه کوتاه است
به پنجه شانه‌ام از تارهای موی سفیدچو شانه‌ای‌ست که در کارگاه جولاه است
مپرس حال مقیمان خانهٔ افلاککه نان به طاق بلند است و آب در چاه است
سلیم از مه نو حال آسمان پیداستنشان مرکب طفلان رکاب کوتاه است