شمارهٔ ۱۸۵
چشم او از دست نرگس، جام مخموری گرفتکاکلش از زلف سنبل، چین مغروری گرفت
شوخی آتش نمی دانست آن کز بیم آبنامه را در موم همچون شمع کافوری گرفت
خامه ی نقاش را ماند سرانگشت گدابس که مو از لقمه ی چینی فغفوری گرفت
دل به اقلیم عدم نزدیکتر شد از وجودهمچو عنقا بس که از اهل جهان دوری گرفت
از جفای اهل عالم یک نفس فارغ نه ایموای بر دیوانه ای کو جا به معموری گرفت
کوهکن شد کامیاب از صحبت شیرین سلیمدر محبت هر که کاری کرد، مزدوری گرفت