گنج

شمارهٔ ۱۸۲

دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار استبه دیده موج قدح، می گزیده را مار است
فزود زردی رخسارم از می گلگونکه باده رنگ مرا آب زعفران زار است
مسیح را نگذارد برون ز خانه ی خویشکه آفتاب ز عشقت همیشه بیمار است
به سر نمانده ز پیری مرا هوای لباسبه فرق، موی سفیدم چو شمع دستار است
ز گفتگوی لب او مپرس حال مراکه پا پر آبله و راه در نمکزار است
دل شکسته ام از جور پاجیان خون شدچو هند، هر نفر هند هم جگرخوار است
سلیم از بد و نیک جهان همین دانمکه هر چه هست درین کارخانه در کار است