شمارهٔ ۱۸۱
شوق دام زلف او دلگیر باغم کرده استبی رخ او، صحبت گل بی دماغم کرده است
بلبل و پروانه می جوشد به هم در محفلمعشق گویی روغن گل در چراغم کرده است
داغ دل از مستی ام افزود، گویی روزگارلاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
چون فتیله هیچ کس بر مدعای خود نسوختعیش این آتش به جان افتاده، داغم کرده است!
پیش ازین، مژگان چشم دوستان بودم سلیمضعف طالع این زمان موی دماغم کرده است