شمارهٔ ۱۸۰
منم که مایه ی جمعیتم پریشانی ستچو شعله زینت من در لباس عریانی ست
چو آینه همه عمرم به یک نگاه گذشتچه حالت است، نمی دانم این چه حیرانی ست
ز ما نمانده به غیر از بنای عشق اثریعمارتی که بماند ز سیل، ویرانی ست
به دل شکسته ی تقدیر، ازو چه نفع رسدکه مومیایی تدبیر عقل، انسانی ست
ز بخت حادثه انگیز خود مرا دایمچو گردباد به خشکی سفینه طوفانی ست
گهر ز شرم گدا بس که آب شد، گوییکه تاج بر سر شاهان کلاه بارانی ست
سلیم منت خلعت ز آفتاب مکشکه جامه ای که به اندام ماست، عریانی ست