شمارهٔ ۱۷۹
خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر استنخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است
از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده ستاختر ما تیره بختان تخم این نیلوفر است
در دیار هند، حالم را مپرس ای همنشینبر سر من موی سرگردان چو دود مجمر است
احتیاجم کاشکی می بود بر همچون خودیای خوش آن ماهی که کار او به آب خنجر است
در تنم پیراهن ماتم نه تنها رنگ داددست من در نیل از فیروزه ی انگشتر است
نغمه ی ناخوش کسی تا چند بتواند شنیدتا خر طنبور این مجلس ز چوب عرعر است
گرد و دودی در سواد هند می باشد، ولیصبح و شام این دیار از گرد و دودش بدتر است
بی نیازان را سخن از طبع خیزد بی نیازخاک حرفی را به سر کو تشنه ی آب زر است
عقل باشد باعث هر غم، که چون لرزد زمینطفل پندارد مگر گهواره جنبان مادر است
حور چون غلمان ندارد پیش زاهد اعتباربیشتر صیاد در دنبال طاووس نر است
نیست جز خواب پریشان، قسمت مرد حریصبالش او گرچه همچون مار از خشت زر است
چون ننالد در چمن قمری، که از شرم قدتسرو پنهان از نظر چون سایه ی پیغمبر است
همت ما دارد این ویرانه را برپا سلیمآسمان ها را دو دست ما چو جلد دفتر است