شمارهٔ ۱۶۶
بیتو در بزم طرب بس که دلم محزون استساغر می به کفم آبلهٔ پرخون است
هرکه بیند به کفش، دستهٔ گل پنداردبس که آیینه ز عکس رخ او گلگون است
قسمت ما به جهان غیر پریشانی نیستسرنوشت من و زلف تو به یک مضمون است
اثر عشق ز سیمای اسیران پیداستشمع در انجمن و پرتو او بیرون است
دل آوارهٔ ما شکوه ز غربت نکندسایهٔ خویش، سِیَهْخانهٔ این مجنون است
کام عاشق چو درآید به بغل، میمیردغنچه بر شاخ گل ما گره طاعون است
دل که در پای خُم افتاده سلیم از مستیحکمتی یافته، همسایهٔ افلاطون است