شمارهٔ ۱۶۵
زاهد همه عمرم به می ناب گذشته ستچون سبزه ی جو از سر من آب گذشته ست
تا دامن دل رفته مرا چاک گریبانکارم ز رفوکاری احباب گذشته ست
هر جرعه ی آبم به گلو تیغ گذاردتا باز چه در خاطر قصاب گذشته ست
گردید تر آن چشم چو افتاد به اشکمچون آهوی صحرا که ز سیلاب گذشته ست
بر غیر، غم عشق تو آسان ز وصال استاین بادیه را در شب مهتاب گذشته ست
داند که به کوشش نرود کار کسی پیشهر کس که به سروقت رسن تاب گذشته ست
بی ناله و بی اشک سلیم از غم دل نیستعمرش به همین طور چو دولاب گذشته ست