شمارهٔ ۱۶۱
زهی ز شوق لبت زاهدان شراب پرستچو گل به دور رخت شبنم آفتاب پرست
چه قاتلی تو ندانم که خضر بر لب جویبه یاد تیغ تو شد همچو سبزه آب پرست
طواف چشم بتان واجب است بر دل ماشرابخانه بود کعبه ی شراب پرست
چنان ز مقدم قاصد خوشم به مژده ی وصلکه از ستاره ی صبح است آفتاب پرست
قدم نمی نهد از ننگ شمع در محفلبود به کوی تو پروانه ماهتاب پرست
ز پیچ و تاب چو افتد سلیم می میردکسی مباد چو زلف تو پیچ و تاب پرست