شمارهٔ ۱۵۹
نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج استکه پادشاه و گدا، هر که هست، محتاج است
همه ز کاسه ی سر خیزدم جنون، آریحباب، بیضه ی مرغابیان امواج است
ز جان به رغبت خود می توان گذشت، ولیعطا به زور چو خواهند از کسی، باج است
اگر به میکده منصور بگذرد، داندکه هر که هست درو چند مرده حلاج است
ببین به کینه ی افلاک و رحم کن به سلیمکه تیر هفت کماندار را یک آماج است