شمارهٔ ۱۵۸
سروکارم نه به کفر و نه به دین می بایسترقمی خوشتر ازین نقش جبین می بایست
آنچه بایست در آیین وفا، من کردماین قدر هست که بختم به ازین می بایست
دل ز سودای تو دیوانه شد و خشنودمبی جنون عشق نکو نیست، چنین می بایست
در خیال تو مرا از هوس تنهاییخلوتی تنگتر از خانه ی زین می بایست
در جهان گر کسی از عیب خود آگه می بودپای طاووس چو بط پرده نشین می بایست
دوست همصحبت دشمن شده، برخیز سلیمهمه اسباب جنون بود، همین می بایست!