شمارهٔ ۱۵۶
دل به یک زمزمه، چون آینه، پرداز گرفتشمع ما روشنی از شعله ی آواز گرفت
چه عجب گر نشناسند حریفان آهنگنغمه بر چهره ی خود پرده ی اعجاز گرفت
می کند همچو حنا گل به کف دست خزانهر کجا شاهد ما پرده ز رخ باز گرفت
نیک و بد هر چه بود، شهرت خود می خواهدعیب ما دست زد و دامن غماز گرفت
مکش آزار که از قید تو ای شوخ، سلیمنه چنان جسته که او را بتوان باز گرفت