شمارهٔ ۱۵۵
میان عافیت و روزگار ما جنگ استمدار شیشهٔ ما همچو آب بر سنگ است
ز رازداری ما جمع دار خاطر راز گوش تا به لب ما هزار فرسنگ است
غبار، آینه ام را حصار عافیت استغلاف خنجر ما همچو سوسن از زنگ است
به غمزه کرده چنین جای در دلم، چه عجباگر چو تیغ، صلاحش همیشه در جنگ است
به بوستان محبت سلیم مرغ دلمز شوق طرهٔ او طایر شباهنگ است