شمارهٔ ۱۵۰
شکفتگی به گل رویت آرزومند استنهال حسن ترا با بهار پیوند است
ز رشک عشق خورم خون عندلیبان راکه دوست نیست گل، اما به دوست مانند است
ز شغل گریه زمانی نمی شود فارغمژه به دیده ی من پنجه ی هنرمند است
به یک نگاه برد صدهزار دل از دستببین معامله ی عشق، چند در چند است
ز ضبط گریه چه خصمی به جان خود داری؟که جو خراب شود پیش آب چون بند است
خطای یکدگر از دوستی نمی بینندگناه اهل محبت چو عیب فرزند است
ترا چه کار به صورت، نظر به معنی کنشکسته است دل اما درست پیوند است
ترا ز پاس دل خستگان چه عار آیدکه بنده ای تو و این خانه ی خداوند است
چه می شود که ازان آیتی بیاموزیهمین نه مصحف تنها برای سوگند است
سلیم را نبری نام پیش او قاصدبگو کسی به تو بسیار آرزمند است!