شمارهٔ ۱۴۹
حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه استدر خواب حیف باشد، چشمی که خوش نگاه است
از کوی عشق نتوان غافل گذشت، کانجاچون آفتاب، سرها بسیار بی کلاه است
گر رو نهد به گلشن، ور جا کند به گلخنچیزی نمی توان گفت، دیوانه پادشاه است
دربسته نیست دل را بر روی دشمن و دوستاز هر طرف که آیی سوی خرابه، راه است
تا جام می نباشد، نتوان سوی چمن رفتبی می نظاره ی گل، دیدار قرض خواه است
محضر سلیم نبود در دوستی کسی رادر دعوی محبت، ما را خدا گواه است