شمارهٔ ۱۵
پیری نشد خزان گل شاخسار ماموی سفید ماست چو عنبر بهار ما
خواهد به کار آمد اگر خاک هم شویمافلاک را چو شیشه ی ساعت غبار ما
مردیم و گفتگوی بزرگانه کم نشدآید صدای کوه ز سنگ مزار ما
گرمی ندیده ایم به عمر خود از کسیجام شراب ما بود آب خمار ما
خویشی ست در میانه ی ما و گل دورنگیک پشت می رسد به خزان نوبهار ما
افلاک و انجمند به کاری، ولی سلیمکاری نمی کنند که آید به کار ما