شمارهٔ ۱۴
مزن به خون من ای پر عتاب، استغناکه می پرست نزد بر شراب، استغنا
دلی که در چمن محفل تو ره داردزند به باغ چو مرغ کباب استغنا
به خوان فقر بود هر که سیر چشم، زندبه قرص پنجه کش آفتاب استغنا
خوشا دیار قناعت که می زنند اطفالبه شیر دایه، شب ماهتاب استغنا
مکن تواضع اهل زمانه را تقصیرکه کرد خانه ی ما را خراب استغنا
سلیم سوخت مرا تشنگی و بر لب جویزند چو موج، لب من به آب استغنا