شمارهٔ ۱۳
به راه عشق خطر نیست بینوایان راگل است هر سر خاری برهنه پایان را
به چشم خلق نیایند، کز کلاه نمدبود کلاه سلیمان به سر گدایان را
چه شد که خاک در دوست مومیایی شدز چاره نیست نصیبی شکسته پایان را
خدا به باطن روشندلان سری داردگزیر نیست ز آیینه خودنمایان را
صدای سرو چمن گوش کن ز جنبش باداگر به جلوه ندیدی قصب قبایان را
چه فرق از وطن و غربت این چنین کز منغم تو ساخته بیگانه آشنایان را
مشو سلیم طرف با جهان عربده جویجواب حرف، خموشی ست ناسزایان را