گنج

شمارهٔ ۱۴۱

شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال استصد شکایت به لبم از گره تبخال است
نشود دور سرم از قدم جلوه ی اوحلقه ی گوش من از سلسله ی خلخال است
بهر هر کار به ما مشورتی می بایدسخن مردم دیوانه سراسر فال است
از پی هر نگهم اشک روان می آیدگرد این بادیه را قافله در دنبال است
گل توفیق به گلزار صبوحی ست سلیمصبح پیمانه به کف داشتن از اقبال است