گنج

شمارهٔ ۱۳۱

بیار می که غمم باز در هجوم گرفتدل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت
به نامه هرچه رقم می کنم پریشان استحساب کار مرا عقل ازین رقوم گرفت
هما ز بیم نیارد برو گذار کندبه خویش مقدم جغدی کسی که شوم گرفت
ملایمت دل بی تاب را چه سود دهدنشاید آینه ی آب را به موم گرفت
سلیم داشت سر عشق و از هوس غافلنهاد دام به راه هما و بوم گرفت