گنج

شمارهٔ ۱۳۰

می‌شناسم چشم او را، طرفه مست کافری‌ستدیده‌ام مژگان شوخش را، عجب تیرآوری‌ست
قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شده‌ستمی که هر برگی ز تاکش پنجهٔ زورآوری‌ست
از تهیدستی به مقصد ره نیابد ناله‌امنخل چون بی‌برگ شد، هر شاخ تیر بی‌پری‌ست
از پریشانی چه پروا آن سعادت‌پیشه راکز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زری‌ست
یک سر مو حق نداری در وجود خود سلیمهرچه از اسباب هستی داری، آن از دیگری‌ست