شمارهٔ ۱۳۲
میخانه ی ما چون طرب آبادِ بهار استاز برگ گلش خشت چو بنیادِ بهار است
گل کرد جنونم ز رگ و ریشه به صد رنگاینها همه از لطف تو ای باد بهار است!
آن مرغ که از صحبت گل خوی گرفته ستکارش همه در فصل خزان، یاد بهار است
خواهی که درین باغ کنی کسب شکفتنشاگرد خزان باش که استاد بهار است
لیلی چمن: بید، که مجنون لقب اوستگویی که مگر بال پریزاد بهار است
دارند خروشی به چمن سرو و صنوبراز شوق تو اینها همه فریاد بهار است
کس باخبر از کار خود و سستی آن نیستهر برگ گل آیینه ی فولاد بهار است
دیروزه ند اطفال گل و لاله ی نوخیزدر باغ، خزان است که همزاد بهار است
فریاد سلیم از جگرم دود برآوردچون مرغ گرفتار که در یاد بهار است