گنج

شمارهٔ ۱۲۵

درین بساط که نقشی به مدعا ننشستکسی به پیش نیامد که بر قفا ننشست
کدام تخت نشین یک سبق ز عشق تو خواندکه همچو طفل دبستان به بوریا ننشست
ازان چو شعله درین ره به خاروخس غلتمکه خارخار دل من ز خار پا ننشست
به رنگ و بوی مقید مشو چو لاله و گلبه راه سیل، کسی پای در حنا ننشست
به گوشه ای بنشین و ز نفس ایمن شوز سگ خلاص نگردید تا گدا ننشست
به راه شوق چو برخاستی، دگر منشیننشد به خاک برابر، غبار تا ننشست
به دل هزار تمنا ز وصل او داریمکسی به راه بتان در ره خدا ننشست
کدام روز مرا سایه ای به سر انداختکه همچو تیغ به فرقم پر هما ننشست
شکسته پایی ازو در طریق عشق آموزبه راه شوق کسی همچو نقش پا ننشست
فضای هند ز بس تنگ عرصه بود سلیمنشست نقش من، اما به مدعا ننشست