گنج

شمارهٔ ۱۲۱

دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل استهمچون شراب کهنه، جهان پیر جاهل است
هر چیز شد حجاب تماشای او مراآتش زنم بر آن، همه گر پرده ی دل است
از بس که با غبار دل آلوده می روددایم ز آب دیده ی خود راه من گل است
در ورطه ای که قسمتم افکنده، موج رابر سر سفینه نیست، که تابوت ساحل است
در سنگلاخ کام و هوس تاختن دلیربر توسن برهنه ی تجرید مشکل است
از خاطرم سلیم برد باده زنگ غمموج شراب، صیقل آیینه ی دل است