شمارهٔ ۱۲۰
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاستخار خار آرزو ما را درین ره خار پاست
زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلفاین تهیدستی برای دست ما رنگ حناست
از پریشانگردی او خاطر من جمع نیستبا من است، اما نمی دانم دل او در کجاست
در جهاد آرزو، آزاد مردان را بس استترکش تیری که بر پهلو ز نقش بوریاست
راحت مردان، هم از سرپنجه ی مردانگی ستشیر را در وقت خفتن دست و بازو متکاست
جز خم می، می کند هر کس خم دیگر به خاکگر چو قارون، زنده در خاکش کند دوران، رواست
کشتن خود خواستم هر جا که تیغی شد بلندبهر طوفان ماندگان، هر موج محراب دعاست
کم مباد از دیدهٔ من خاک راه او سلیمآنچه هرگز درنمیآید به چشمم، توتیاست