شمارهٔ ۱۱۴
گل این باغ را ساغر ز می شام و سحر خالیستچو بیند تاج خود را لاله، گوید جای سر خالیست
به غیر از باد همچون سرو چیزی نیست در دستمهمیشه کیسهٔ آزادگان چون جای زر خالیست
تماشای تو بیخود کرده هرکس را که میبینمنشسته هرکه در بزم تو، جایش بیشتر خالیست
من آن مخمور بیبرگم که هرجا شیشهای بینیبه طاق خانهام، همچون دکان شیشهگر خالیست
نخواهد بهله هرکس صید از باز نظر گیردندانم جای دست کیست کو را در کمر خالیست
سلیم از من چه میپرسی که زنجیرت به پا از چیستتو هم دیوانهای، بنشین که زنجیر دگر خالیست