شمارهٔ ۱۰۲
چه ذوق در شب وصل از نظارهٔ صبح است؟که همچو غنچه دلم پارهپارهٔ صبح است
شب وصالی اگر روز کردهای، دانیکه آفتاب قیامت ستارهٔ صبح است
به ماهتاب وصال آنکه شب پیاله کشدچو شمع، کوس رحیلش نقارهٔ صبح است
فسون وصل به دل ناله را دلیر کندبه شمع شوخی باد از اشارهٔ صبح است
ز بیم او نتواند سفید شد هرگزبه حیرتم که شب من چه کارهٔ صبح است
بود به ماتم ما آسمان، ولیک چه سودچراغ را ز گریبان پارهٔ صبح است؟
گرفتم آنکه جوان هم شوی پس از پیریچه اعتبار به عمر دوبارهٔ صبح است؟
سلیم هیکل شب شد ز هجر او، ورنهسرشک من گهر گوشوارهٔ صبح است