گنج

شمارهٔ ۱۰۳

بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده استاین سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است
یاد این صحرا ز بازیگاه طفلان می دهدهر کجا پا می نهد دیوانه، سنگ افتاده است
چاک های سینه ام هر یک در بتخانه ای ستاز دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است
نغمه ای از مجلس مستان نمی گردد بلندناخن مطرب مگر امشب ز چنگ افتاده است؟
در شکست شیشه ی دل ها به او فرصت ندادآتش از رشک دلش در جان سنگ افتاده است
تحفه ی دل کی به چشم آید که در بزم بتانگل ز بی قدری چو مصحف در فرنگ افتاده است
تهمت وسعت چه می بندی برین عالم سلیمنیست او را در وسعتی، چشم تو تنگ افتاده است