شمارهٔ ۷ - در مدح امام علی بن موسی الرضا (ع)
ای غمت بی حاصلان را حاصل نیک اختریداغ سودای تو بر سرها نشان سروری
شوق کویت بیدلان را توشه ی آوارگیفکر وصلت مفلسان را مایه ی سوداگری
می زند چشم تو مژگان برهم و دل می بردهمچو جادویی که لب برهم زند در ساحری
بس که رفت از جلوه ی حسنت ز یاد روزگارشیشه همچون شیشه ی ساعت شد از خاک پری
صحبت یاران مرا کی از تو غافل می کندخلوتی در انجمن دارم به یادت چون کری
چون کمان برداشتی، بر من نگاهی می کنیبخت، خوش ممنون خویشم کرده از تیرآوری
بیضه ی فولاد آید در فغان همچون جرسای بت محمل نشین، چون عمر هرجا بگذری
سرو را شوق قدت، تنها همین موزون نکردلاله را داغی تخلص داد و گل را جعفری
این چنین کز سرو قدت در دل گل خارهاستچون توان منع صنوبر کرد از سوزنگری
خاک شد مجنون و از تأثیر اشک او نرفتزآستین گردباد و دامن صحرا تری
خاک کویت جذبه ای دارد که اهل شوق رامی کند بند قبا در راه او بال و پری
ناتوانی در غم عشقت مرا پامال کردتا به کی بر من نخواهی رحم کرد از کافری
پیکرم بگداخت از بس جور چرخ چنبریآستینم می شود بند قبا از لاغری
استخوانم شد کبود از بس ز سنگ حادثاتلاله بعد مرگ از خاکم دمد نیلوفری
صد مصیبت را وطن گردیده، گرچه خانه امیک نگین وار است همچون خانه ی انگشتری
ره نمی یابم که از قید عناصر وارهممی کند این چارسو بر مهره ی من ششدری
بر دلم از اختران هردم گزندی می رسدهمچو نخجیری که افتد در میان لشکری
هرکه دارد رشته ای، دام ره من می کندتا چه آید بر سرم آخر ز بی بال و پری
آسمانم سوخت وز خاکستر من می کندهر سحر آیینه ی خورشید را روشنگری
طالعم کاری نمی سازد، دلم گو داغ باشاخترم رحمی ندارد، دیده ام گو خون گری
رشته ی آهم به گردون رفته و افتاده استچون گره در پای آن رشته، تنم از لاغری
در زمان بخت من بی سایه شد از بس همایمی کند در خیل مرغان دعوی پیغمبری
در دلم طول امل چون مار بر بالای گنجخفته است و می خورد خاک از قناعت گستری
بی مربی، خون ز نوک خامه ی من می رودهمچو آن طفلی که گریان باشد از بی مادری
این چه بازار است کز قحط خریدار هنرمی خورد چون تیغ، آب ناشتا هر جوهری
نیست جنس کس میاب و کس مخر غیر از سخنچند بر هر در توان رفتن که: یوسف می خری؟
نارسایی در میان خلق از بس عام شدمی کند از کوتهی، دستار مردان معجری
رسم همت برطرف شد کز تقاضای زمانهرکه را بینی، بود مشغول خست پروری
تا نبخشد روشنی بر اهل عالم آفتابغنچه سازد پنجه ی خود را چو زنگ حیدری
آفرین بر آن که در آشوب این دریا کندهمچو گوهر آبروی خویش را گردآوری
روی خود آن به که بر خشت در فقر آوریمنقش ما ننشست در آیینه ی اسکندری
جز پریشانی زبان آور ندارد حاصلیبید را این عذر بس باشد برای بی بری
خاک من بر باد رفت از آتش طبع بلندآب گوهر گشت سیل خانمان جوهری
بلبل عشقم، صفیر تازه ای آورده اممی برد شوق نوای من ز گوش گل کری
گرچه شیر لاغرم، اما شکارم فربه استگفته ام بین، چند بر وضع حقیرم بنگری
بر سواد صفحه ی نظمم سراسر سیر کنتا در آن معموره بینی کوچه های مسطری
تا به حرفم آشنا گردید انگشت حسودگشت طوق بندگی بر گردنش انگشتری
پر بود از دوست سر تا پای من، بر شیشه امسنگ را دانسته زن، تا نشکنی بال پری
کفر و دین را در دل صافم بود با یکدگرهمچو آب و آتش یاقوت، جنگ زرگری
گاه در مسجد، گهی در دیر می گردد دلمکشتی درویش، ذوقی دارد از بی لنگری
خرقه ی من شال طوس و سبحه خاک کربلاستنیست چندان منتی بر من ز هند اکبری
همچو تیغ و شعله، عریانی مرا زیور بس استنیستم شاهد، که باشد نقص من بی زیوری
همچو عنقا، بوریای خلوتم بال من استدر جهان چون من کسی کم کرده عزلت گستری
دست اگر یابند، خون یکدگر را می خورندنعمة اللهی ست حرص و همت من حیدری
عمرها همچون هما با استخوان خشک خویشمی توانم ساخت در کنج قناعت پروری
شعله را گلگون قبایی می رسد ای دل بس استهمچو اخگر بر تن ما جامه ی خاکستری
سرو تا در قید رعنایی بود، آزاد نیستآن زمان آزاده ای، کز رنگ چون بو بگذری
در پریشانی بود جمعیت آزادگانفربهی باشد کمرهای بتان را لاغری
سرو را سرسبزی دایم ز دل پروردن استچند سوزی چون چنار از آتش تن پروری
جز پریشانی طمع از عمر بی پروا مدارباد هرگز خاک را کی می کند گردآوری
آسمان کی می تواند کرد کار عشق رابرنمی آید ز دست شیشه گر، آهنگری
التفات قدردانان کیمیای دانش استکوکب فیروزی کالاست چشم مشتری
تا دماغت را نسازد سرمه دان دود چراغکی شود روشن ترا چشم و دل از دانشوری
کاردانی دیگر و اقبال و دولت دیگر استهرکه زر دارد، نمی آید ز دستش زرگری
دامن گر پر زر و دایم پریشان خاطر استصد پریشانی به عالم هست غیر از بی زری
در چمن سرو و صنوبر نوحه بر خود می کنندمست پندارد برای اوست آن رامشگری
در حقیقت شیشه ی پر عقرب است این آسماننیست ممکن کز گزند او سلامت بگذری
مدعای من ز عقرب گرچه اینجا انجم استلیک ابنای زمان هم عقربند ار بنگری
می گریزم دایم از آسیب مردم همچو مارمن که با افعی توانم ساخت از افسونگری
بسته گردد تا ره آمد شد اهل جهانخلوتی خواهم که آن را قفل باشد بی دری
گر نمی خواهی که بینی از ندامت گوشمالره مده در خلوت خود هیچ کس را چون کری
از درشتی مگذر و ایمن شو از آسیب خلقپا به همواری منه زنهار چون کبک دری
می توان با طعنه از اهل جهان نانی گرفتنیست در شهر زنان، کاری به از سوزنگری
پیرهن چون شمع فانوس از بدن دوری کندکرد بی مهری به عالم بس که وحشت گستری
همچو اهل حشر، نیک و بد به خود درمانده اندنه کسی را از کس امیدی، نه چشم یاوری
در غریبی، خوار شد هرکس وطن را ترک کرددر قیامت می شود معلوم، ننگ کافری
بوسه بر دستش زند هرلحظه چون طفلان دلمشوق چون نقش وطن را می کند صورتگری
تا شنیده رخصت کنعان ز یوسف پیرهنآسمان بی دست در رقص است چون بال پری
ای صبا گر می توانی شرح حالم عرض کنچون به خاک درگه شاه غریبان بگذری
مسندآرای خراسان بوالحسن، شاهی که هستقدر او را آسمان فیروزه ی انگشتری
تا علم گشت آفتاب رایتش، از تاب آنشد سیه چون چتر کاکل، رنگ چتر سنجری
در ره شوکت چو خواهد همعنان او رودرخش دارا می خورد در هر قدم اسکندری
بارگاه قدر، چون خورشید اگر سازد بلندچیده گردد خود به خود این خیمه ی نیلوفری
از برای مطبخ جاه و جلالش روزگارنه فلک را چیده بر بالای هم، چون لنگری
یاد خوان نعمتش در خاطر هرکس گذشتدر تن او بشکند مغز استخوان را از پری
همچو برگ تاک می لرزد ز بیم هر نسیمشد ضعیف از بس ز عدلش پنجه ی زورآوری
آب در عهدش به اهل فتنه ندهد روزگارماهیان را خوش وبالی گشت شکل خنجری
با حنای حفظ او انگشت را آسیب نیستدر دهان مار همچون حلقه ی انگشتری
در زمان عدل او چون کهربا گردیده زردبس که ترسیده ست چشم باز از کبک دری
تا مگر خصمش گشاید سینه ی خود بر نسیممی کند از غنچه، گلبن در چمن پیکانگری
ماهیان در آب می لرزند همچون برگ بیدموج از تیغش کند هرگاه صورت گستری
از درافشانی دستش می خورد هردم املغوطه ها در آب گوهر، چون نگاه جوهری
از زمین تا کنگر قصر جلالش سرکشیدبا فلک تا کرد خاک آستانش همسری،
باد سرخ آورد روی خاک از گلگون اوبس که کرد اعراض از رشک سپهر چنبری
در عنان توسن او تا مگر روزی دودسال ها شد می کند خورشید، مشق شاطری
لطف او را با ترازوی قیامت کار نیستمی خرد بار گنه از عاصیان پیغمبری
پا ز مژگان کن، نه از سر، در رهش چون آفتابنیست این راهی که بتوان رفت آن را سرسری
از شمیم مشک و عنبر در حریم روضه اشمی دهد گل های قالی، بوی گلبرگ طری
سرورا! دانسته ای درد غریبی را که چیستوقت آن شد کز ترحم بر غریبان بنگری
بیدلی چون من کجا، هند جگرخوار از کجاوای بر من گر نگیری دست من از یاوری
ای خوش آن روزی که از شوق طواف درگهتهمچو گل آیم پیاده تا به مشهد از هری
چون رسم بر درگهت، با دامن مژگان خویشپاک سازد گرد از رویم همای خاوری
بر درت بنشینم و قانع شوم بر هرچه هستخاک راه بندگی بهتر ز نان نوکری
مشت خاک من شود مهر نماز قدسیانبعد مرگم گر به خاک درگه خود بسپری
تا ز مشرق برکشد خورشید تیغ مغربیتا کند از باختر طیران همای خاوری
تنگ بادا مشرق و مغرب چنان بر دشمنتکز فضای حلقه ی زنجیر جوید یاوری