شمارهٔ ۶ - در مدح حضرت امام رضا (ع)
رفته در تاب و به کف بگرفته تیغی همچو آببهر قتلم می رسد آن شوخ با این آب و تاب
زنده می گردم پس از مردن چو بر من بگذردمی شود بیدار، چون بر خفته تابد آفتاب
در محیط حسن او ترسم پی نظاره ایتا گشایم چشم، خود را گم کنم همچون حباب
هرکجا صیادی از صیدی کند تیری خطامی خورد مژگان او چون شاخ آهو پیچ و تاب
غیر من کز عارض او دیده روشن ساختمکس نکرده شمع روشن از فروغ آفتاب
از سر آن زلف، دست شانه هم کوتاه شدروکشی دیگر برای ما ندارد جز نقاب
هر زمان در چشم من آید خیال چشم اوهمچو آهویی که سوی چشمه آید بهر آب
از خط مشکین او از بس که پیچیدم به خویشهمچو مسطر گشت رگ های تنم پر پیچ و تاب
هیچ کس تاب نگه کردن ندارد بر رخشفارغ است از زحمت پروانه شمع آفتاب
گر رود حرف از گل رویش به بزم می کشانناله ی بلبل برآید از دل مرغ کباب
در محبت هرچه خواهی، از تهیدستان طلبچون صدف، گوهر برون آید درین بحر از حباب
از نصیحت پندگو خون دلم را می خوردپنبه گر از گوش بردارم چو مینای شراب
تنگتر بود از دل من عرصه ی دهر خرابناله ام چون برق زد سرتاسر او را طناب
ساحل این بحر بی پایان کسی هرگز ندیدموج را باد صبا بیهوده می راند به آب
آسمان افراسیاب و اختران او تمامتنگ چشمانند همچون لشکر افراسیاب
چون سپند روی آتش، گندم از جا می جهدهمچو گردون آسیایی را اگر بیند به خواب
بس که پیچیدم ز زور پنجه ی حسرت به خویشاستخوانم شد چو شاخ آهوان پر پیچ و تاب
در حقیقت عشق ما را سوخت، هرکس را که سوختداغ ها دارد سمندر بر دل از مرغ کباب
از میان تیره بختان انتخابم کرده عشقبر سرم داغ جنون باشد نشان انتخاب
ز آتش سودای دل از بس دماغم سوخته ستنکهت گل بر مشام من بود دود کباب
وصل تا شد در پی پروردنم، بگداختمتربیت این طور بیند نخل موم از آفتاب
گر گذشت از کینه ام گردون، ز ننگ ناکسی ستمی کند از عار، سنگ از شیشه ی من اجتناب
کاش گوید آسمان بیرون رو از اقلیم منمنتظر استاده ام چون قاصدان بهر جواب
از مربی، جوهر ذاتی کجا منت کشدمی شود گوهر، چو دست از قطره بردارد سحاب
روزگارم منت بال هما بر سر نهدسایبان سر کنم چون دست را در آفتاب
در وطن ذوق سفر دارد مرا دایم غریبباده ی عشرت بود در جام من پا در رکاب
مهربانی های من، تنها همین با دوست نیستمی دهم شمشیر دشمن را ز اشک خویش آب
آسمان گر شورش انگیز است جای شکوه نیستجوش دریا را ببین و دم به خودکش چون حباب
هر نگاه از دیده ی گریان من از سوز دلمی دمد زان سان که گویی می جهد برق از سحاب
کی شود آباد در نزدیک یکدیگر دو شهرشد ز معموری طبعم این چنین عالم خراب
روزگارم گر سیاه است از غرور همت استدرنمی آید به چشم روزن من آفتاب
من که دست از آرزوی آب حیوان شسته اماز چه پشت چشم نازک می کند بر من حباب
از قناعت می تواند زیست خضر همتمهمچو گوهر در تمام عمر با یک قطره آب
زان در آزارم دلیری ای فلک کز بخت بددیده ای دورم ز درگاه شه مالک رقاب
مسند آرای خراسان بوالحسن، شاهی که هستخشتی از فرش حریم درگه او آفتاب
خویش را در دام می بینند مرغان هوالشکر او می کشد هرجا طناب اندر طناب
در زمانش تا بشوید رنگ خوف خویش رامی کند صرف کتان، صابون خود را ماهتاب
لطف او افتادگان را گر مددکاری کندآسمان را خاک بتواند فرو بردن چو آب
در ثنایش بس که خیزد معنی از معنی، بوداز سواد مدح او هر نقطه ای ام الکتاب
شعله گر در سنگ خواهد سرکشد از حکم اودر گلوی خویش بیند از رگ خارا طناب
در بهشتم بعد مرگ از یاد کوی او، که کسوقت خفتن هرچه اندیشد، همان بیند به خواب
نیست گر شمع جهان افروز، زرین گنبدشاز چه رو پروانه سان گردد به گردش آفتاب؟
نیست آن خورشید بر گردون، که منشی قضامدح او می خواند از لوح سپهر پرشتاب،
بر سر بیت بلند وصف قدرش چون رسیدنقطه ای از آب زر بنهاد بهر انتخاب
آتش سنگ از هوای خانمان دشمنشدر رگ خارا کند چون نبض عاشق اضطراب
هر کتابی را که نبود مدح او دیباچه اشچون پر پروانه می باید بسوزد آن کتاب
ای شهنشاهی که نطق از وصف ذاتت می کشدشرمساری همچو از پیراهن یوسف گلاب
رتبه ای کز نسبت خاک درت دارد غبارهفت پشت آسمان کی دیده است آن را به خواب
توبه از مستی کند با مصحف گل عندلیبشحنه ی حکم تو در هرجا کند منع شراب
آسمان را زیوری جز جوهر ذات تو نیستگوهر شب تاب باشد شمع فانوس حباب
طاق ایوان ترا خاصیت بال هماستسربلندی می کند در سایه ی او آفتاب
بس که شد محتاج از جود تو، همچون اهل فقراز صدف دریا نهاده نان خشک خود در آب
پنجه ی صیاد را از بهله شد قالب تهیچون به منع صید، عدلت زد برو بانگ از عتاب
پیچد از گرداب، ناف بحر از جودت، ازانهست خشت گرم در زیرش ز عکس آفتاب
سرورا! شوقم ز حد بگذشت، آیا کی بودکز غبار آستانت دیده گردد کامیاب
از برای آن که افشانم به خاک درگهتمی کند چون نبض، جان در آستینم اضطراب
عشق چون دیوان کند در بارگاه امتیازگر به قدر اعتقاد هرکسی باشد حساب،
سایه ی لطفت به سر باید مرا تا روز حشرمن چنین دانم دگر والله اعلم بالصواب