شمارهٔ ۸ - در مدح حضرت امام رضا (ع)
رسید وقت که دیگر به ساحت گلزارسوار باد شود برگ گل سلیمان وار
ز انبساط هوا بشکفد چو گل پیکانز لطف شعله شود سبز همچو دانه شرار
تذرو بال گشاید ز ذوق بر سر سروچنان که بر سر خوبان علاقهٔ دستار
ز بس که سبز شود خاک ز اعتدال هوابه جای رنگ نشیند به روی سبزه غبار!
برای آن که ز پستان ابر گیرد شیرکند نسیم سحر، طفل غنچه را بیدار
ز بس صفا و لطافت، بهشت میخواهدکه گرد باغ بگردد ز شوق چون دیوار
ز اهتمام هوا و ز سعی ابر مطیرصفاپذیر شد آن گونه ساحت گلزار
که سوی باغ رود عندلیب وار از شوقچو مرغ روح برون آید از تن بیمار
به زیر پر چو کشد سر ز شوق گل بلبلز بال خویش برآرد فغان چو موسیقار
رطوبتی ست هوا را ز فیض ابر مطیرکه روید از رخ آیینه سبزه چون زنگار
نسیم باغ اگر بگذرد به دشت ختنچو بید مشک دهد نافه شاخ آهو، بار
حریم باغ شد از جوش گل نگارستانادیم خاک ز برگ شکوفه آینه زار
سر کلاه که دارد، که باده نوشان رابس است از نمد ابر، یک عرق چین وار
ز بس که چاک گریبان گل خوش افتاده استگشوده چشم به نظاره همچو سوزن، خار
رسانده لطف هوا، کار تربیت جاییکه تخم لاله شود چون گل چراغ، شرار
هوا شکفتگی از حد ببرد و میترسمکه بشکفد به دل عارفان، گل اسرار
ز لاله هرتل صحراست خرمن آتشز سبزه هر سر کوه است تیغ جوهردار
ز بس که قوت نشو و نما درین موسمفزود از اثر اعتدال باد بهار
عجب مدار که دست بریدهٔ مجرمبروید از بدنش باز همچو دست چنار
کشیده گل می حسن و چو مطربان بلبلبه پیش او بلبلان مینوازد از منقار
نه رخنه است که دیوار بوستان داردکه از نشاط گشوده به خنده لب دیوار
به غیر پرتو خورشید و ماه نتوان یافتبه روی خاک ز بس سبز شد نشان غبار
ز هر گلی سبد گلفروش را ماندبه باغ، خانهٔ بلبل ز فیض باد بهار
مگر محاسب دیوان باغ شد زنبقکه برمیان زده از غنچه های خود طومار
چمن خوش است، ندانم که از بنفشه چراکبود گشته لب جوی چون لب بیمار
درین چمن چه امید طرب بود که خزاندود چو گرد ز دنبال کاروان بهار
بود تپانچه سزای شکفته رویی گلسبک برای همین کرده دست خویش چنار
چه غفلت است که با خاک ما سرشته قضاکه هیچ کار نکردیم و رفت فرصت کار
درین خرابهٔ پرفتنه کام دل مطلبکه هست هردرم گنج، گرد بالش مار
بود ز اهل جهان حرص پادشاهان بیشچو در میان گدایان، گدای دنیادار
خبر نداشت چو سامان خرمی میکردز داس صیقل فولاد، سبزهٔ زنگار
گرفت جامی اگر جم ز ساقی دورانسرش شکافته شد عاقبت ز درد خمار
کجاست سرکشی قصر کیقباد، ببینچگونه دور جهان کرد آخرش هموار
ز اقتضای جهان دور نیست گر تا حشرگل پیاده بروید ز خاک سام سوار
صفای دل طلب از صحبت تهیدستانکه چوب بید ز آیینه میبرد زنگار
به راه شوق نشاید به اسب و استر رفتبکوش تا چو سلیمان شوی به باد سوار
جهان و هرچه درو هست، بار یک گاو استترا برای چه باید شتر قطار قطار
بلند و پست جهان، پیش مردم دانایکی بود، چو به مرگ است عاقبت سر و کار
برای آن که ز افتادنش گزیری نیستتفاوتی نبود در میان چاه و منار
زمانه داده به هرکس، هرآنچه میبایستغلاف تیغ زبان است مرغ را منقار
چه باک حادثه را از حصار تدبیر است؟که هم کمند بود، هم کمندافکن مار
به مجلسی که بود نقش پرده دربانشقدم درو نگذارند مردم هشیار
چو باغبان به در باغ خود نشاند بیداشارهای ست که آنجا کسی نخواهد بار
رهی چو شیشهٔ ساعت به هم ز دل ها هستکزان ره آمد و شد میکند همیشه غبار
جهان چو یوسف ما را طلب کند، خیزدفغان و ناله ز صد چاه همچو موسیقار
منم که مایه دهد چشم من به دریاباربه کوه جسته ز موج سرشکم ابر بهار
ز عشق لاله رخان پردهٔ دلی دارمهزار داغ برو چون لباس آتشکار
چنان سرشتهٔ آوارگیست آب و گلمکه چون ستاره بود داغ در تنم سیار
فغان من همه از دست بخت ناساز استخروش سیل بود از زمین ناهموار
چنین که من به فلک میکنم نگاه از عجزگناهکار چنان ننگرد به جانب دار
به وقت گریه برآید ز بس شکستگی امز قطره قطرهٔ خون، استخوان چو دانهٔ نار
گلوی خاک جراحت شود ز خوردن منز بس نهفته در اعضای من چو ماهی خار
به کشت طالع من چون رسد ز بخت زبونچو تار شمع، رگ ابر گردد آتشبار
به شمع تربت من آستین زند چو نسیمستاره فجاء شود از نشاط همچو شرار
چرا عبث ز پی شهد همچو موم دومکه تلخکام مرا آفریده اند چو مار
نرفت یک سر مو از سرم سیاهی بختاگرچه مو به سرم شد سفید چون دستار
نمود نیست وجود مرا به زیر فلکچو آب آینه در زیر سبزهٔ زنگار
ز حال خویش ندارم خبر ز آتش خودز دور چند توان داشت دست همچو چنار
رواج کار نخواهم که بیم سوختن استدکان بخت زبون را ز گرمی بازار
نه جوهر است کز آیینه ام نمایان استکه کرده است درو ریشه سبزهٔ زنگار
به عشق، شکوه ز آوارگی مکن ای دلکه گفته اند حریفان قمار و راه قمار
سربریده بود در کنار عاشق راچنان که بر سر زانو نهد کسی دستار
برای نامه مرا قاصدی نمیبایدکه هست مرغ دل من کبوتر طیار
ز فیض بادهٔ ناب است زندگانی منغذای من شده می همچو مرغ آتشخوار
غبار چند ز من چون سحر برانگیزد؟درین جهان دو رنگ، انقلاب لیل و نهار
چو آفتاب نهم رو به درگهی که ز صدقغبار رفته ازو صبح با سر و دستار
حدیث درد دل خویش را فرو ریزمچنان که عقد گهر را گسسته گردد تار
حریم شاه خراسان، علی بن موسیکه همچو سرمه غبارش برد ز دیده غبار
نهاده داغ حسد از فتیلهٔ عنبرهوای روضهٔ او بر دل نسیم بهار
ز بس برون نرود آفتاب، پنداریدرون روضه اش آیینهایست بر دیوار
دهن چو غنچه پر از زر شود سخنور راحدیث همت او بر زبان کند چو گذار
اگر مخالف او را در آتش اندازندبرونش افکند از ننگ، شعله همچو شرار
جهان «مرنج و مرنجان» شدهست در عهدشکه نیست یک سر مو خلق را ز هم آزار
ضرر به نفع بدل شد چنان در ایامشکه همچو عقد گهر، مهره شد سراسر مار
به سرخ رویی، شمشیر در کفش علم استاگرچه زرد بود رنگ اهل دریابار
به زیر پوست، مخالف ز بیم شمشیرشبه برکند زره تنگ حلقه همچو چنار
به دور شحنهٔ عدلش، ز بیم میگرددنهان به زیر فلک فتنه همچو سایهٔ مار
زهی ز دست تو در اوج بی قراری ابرزهی ز جود تو در موج رعشه دریابار
تو آن سوار فلک توسنی که رویین تنز شرم رزم تو در خاک خفته رستم وار
کیمنهای ز سپاه تجردت منصورگدایی از در فقر تو مالک دینار
کسی که دست به دامان همت تو زندچو برگ گل ز بن ناخنش دمد دینار
به اتفاق صلاح تو بر در امکانشوند جمع کواکب چو دانه در انبار
ز گلستان رضای تو هرکه بیرون رفتچو شمع سوخت سراپایش از گل دستار
صدای خندهٔ ناهید از آسمان آمدز ذوق عهد تو چون بانگ کبک از کهسار
شود به عهد تو بی کشت و کار دهقان راچو کوکنار پر از دانه خود به خود انبار
خبر نداشت سکندر چو تو ز راز جهانز نقش آینه آگاه نیست آینه دار
به روز رزم، سپاه تو بهر خون ریزیبه هر طرف چو بتازند از یمین و یسار
ز ضرب نعل ستوران که هر طرف تازندز جای خویش گریزان شود زمین چو غبار
جهد به روی هوا ریگ از زمین چو سپندز بس که گرم شود عرصه ز آتش پیکار
سر عدو به مثل گر همه بود فولادشود شکافته از ضرب تیغ، چون پرگار
ز تاب کینه درآیی چو در جهانسوزیچو آفتاب قیامت به تیغ آتشبار
سمند برق تک شعله پیکرت، بنددبه دست و پا چو عروسان ز خون خصم، نگار
زهی سمند که از رشک طرز جلوهٔ اورسیده خون دل کبک تا سر منقار
به وقت پویه، نماید دو گوش بر سر اوچنان که بر سر تیری علامت سوفار
به پشت او نتواند قرار گیرد، اگربه هر دو دست نگیرد رکاب، پای سوار
به بحر اگر گذرد باد دامن زینشچو ابر سرکشد از کوچه های موج، غبار
ز باد حملهٔ او کوهسار در صحراعنان گسسته دود همچو موج دریابار
ز نقش پا چو قلم گر شود بساط افکنبساط خویش کند جمع، راه چون طومار
ز شور جلوه برد نقش سنگ را آرامبه بانگ شیهه کند راه خفته را بیدار
زتازیانه درو هست صورتی پنهانعجب نباشد اگر رم کند ز بیضهٔ مار
رهی که آن به درازی چو زلف مشهور استسراسرش همه یک گام او بود چو جدار
شها! به حق خدایی که در امور وجودبه حکم اوست همه ممکنات را سر و کار
به رازقی که پی شکر اوست در صحراز دانه چیدن، منقار مرغ سبحه شمار
به درگهی که ز جوش فرشتگان گلمیخدرو ز تنگی جا غنچه گشته پیکان وار
به آن سری که به معراج رفته از مستیقدم نهاده به بالای عرش، کرسی وار
به شوق بادیه گردی که هرقدم گرددبه گرد آبلهٔ پای خویش چون پرگار
به سرگرانی مستی که هرکجا گذردچو گرد میرود از بیم بر قفا دیوار
به تلخکامی فرهاد از غم شیرینکه بیستون به سر خاک اوست لوح مزار
به کامرانی خسرو که روزگارش کردخمیرمایهٔ دولت، طلای دست افشار
به تیشهای که سبک سنگ را به سینه دودچنان که مرغ به آبی فروبرد منقار
به اضطراب سپند و به بی قراری دودبه رقص شعله و انداز جست و خیز شرار
به ناتوانی رنجور زحمت افلاسکه نیست چارهٔ او غیر شربت دینار
به تنگدستی آن بینوا که در کف اونزاع بر سر جا میکنند سوزن و خار
به مفلسی که بود وجه قرض او حاشابه منعمی که بود کار وعده اش انکار
به پشهای که ز بار گران قدرش فیلفکنده بر سر پا همچو کرگدن شلوار
به غوطه خواری خار و خس محیط کزوگمان بری شتر موج میکند نشخوار
به سرفرازی خرمن، به بی نیازی گنجبه خاکساری مور و به تلخکامی مار
به جغد گلشنی و بلبل خرابه نشینکه هردو را نبود بر مراد خاطر، کار
به آن حریف اناالحق سرا که از مستیبه پای خویش دود چون کدو سرش بردار
به راه شوق که از قطع میل و فرسنگشنمیرسد به زمین از نشاط، پای سوار
به آن سری که ز اسباب عقل نیست دروبجز تعلق کفش و علاقهٔ دستار
به آهویی که ز مستی صدای شیر آیدبه گوش او ز نیستان نوای موسیقار
به پردهٔ دل خونین لاله کز غم عشقتمام داغ بود چون لباس آتشکار
به ذوق کنج لب غنچه کز تمنایشیکی بود لب و دندان بلبل از منقار
به خاک هند که از سستی ثبات قدمگریزپاست درو همچو گردباد، منار
به آن ضرر که بود در شراب و ترک شراببه آن خطر که بود در قمار و راه قمار
به دور گردی مرغی که در نظارهٔ باغکند شکاف دلش کار رخنهٔ دیوار
به ناوکی که چو خواهد ازو گریزد صیدبه ساده لوحی او خنده میکند سوفار
به آن کمان که ز زخم خدنگ او سایهگمان بری که پلنگی ست در قفای شکار
به دستبازی باد صبا کزان در باغدریده شد به تن غنچه جامهٔ گل خار
به پایمردی لطف بهار کز اثرشچو زخم سر به هم آورده رخنهٔ دیوار
به ناصحی که بود بیدلان رسوا راز تخم پنبه به صحرای سینه آتشکار
به شاعری که به کامش زبان ز خاموشیبود نهنگ به گرداب و اژدها در غار
به آن کنایه که آرد دل بزرگان رابه ناله همچو صدای تفنگ در کهسار
به آن طبیب که از شوق مقدمش هردمچو نبض خود جهد از جای، مضطرب، بیمار
به آن مریض که افشردهٔ شرر نوشدبرای دفع حرارت به جای تخم خیار
به اعتقاد درست برهمنی که بودنفس چو نال قلم در درون او زنار
به آب جلوهٔ کبک و به تاب حسن تذروبه چتر کاکل طاووس و دام زلف عقار
به رشتهای که ازو آه میکشد سوزنبه سوزنی که ازو پیچ و تاب دارد تار
به نافهای که ازو ناف پیچ شد مقراضبه نقطهای که ازو بی قرار شد پرگار
به دانهای که بود خوشه چین ازو خرمنبه غنچهای که برد آب و رنگ ازو گلزار
به محفلی که بود در حریم او مشهوربه خانه زادی آتش، سپند همچو شرار
به حسرتی که ز بی التفاتی مردمبه سوی خانه برد جنس کاسد از بازار
که تا جدا شدم از آستانهٔ تو، دمیدلم چو شیشهٔ ساعت تهی نشد ز غبار
چو شمع روضهٔ تو، اشک من به تحفه برندهوای طوف تو چون آردم به گریهٔ زار
سلیم وقت دعا شد، چه جای درددل استقلم ز دست بینداز و دست را بردار
همیشه تا کی پی ترکتاز از مه عیدرکاب نو کند این آسمان کهنه سوار
کسی که سر ز رکاب سعادت تو کشدشود ز رخش فنا پایمال همچو غبار