شمارهٔ ۳ - ایضا در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)
مسافری ست قلم کز معانی شیرینبرد ز هند دواتم شکر به جانب چین
قلم ز فیض بیانم چو شاخ گل تازهورق ز معنی شعرم چو برگ گل رنگین
به پیش صفحه ی نظمم رقوم نسخه ی سحربه خود فرو رود از شرم، همچو نقش نگین
زهر نسیم گلستان طبع من، گرددکنار دهر پر از گل چو دامن گلچین
همیشه از رقم فیض، خانه ی قلممبود چو غنچه ی گل پر ز معنی رنگین
ته دلی نبود از سخن شکایت منچو مادری که به فرزند خود کند نفرین
به غیر فهم سخن نبودم ز کس طمعیکه نوعروس سخن را همین بود کابین
ز منعمان جهان چشم لطف نتوان داشتمجو چو طفل ز طاووس، بیضه ی رنگین
به عارفان ز سر جهل آن که در مجلسهمیشه بحث کند از برای مذهب و دین،
ز بی نمازی، روی نشسته اش ماندبه پشت گربه که هرگز نمی رسد به زمین
اگرچه داخل اهل زمانه ام، لیکندر آن میانه غریبم چو مصرع تضمین
به خانه زادی کلک من افتخار کندسخن که طعنه به خورشید می زند چندین
به مطلعی برم از آفتاب صد احسانبه مقطعی کشم از روزگار صد تحسین
زهی ز شوق سواری دل تو مایل زینچنان که رغبت طفلان به جامه ی رنگین
برون نمی رود از چشم من خیال لبتچنان که از دل فرهاد، حسرت شیرین
ز فیض دیدن روی تو دامن مژه امز آب و رنگ لبالب چو دامن گلچین
ز دست رفته مرا آب و رنگ خویش، مگربه خون چو داغ کنم روی ناخنی رنگین
به دلنشینی کویت نیافتم جاییچو آفتاب بگشتم تمام روی زمین
برون پرده ی وصل تو مانده ایم دایمز بخت تیره، چو بر پشت نامه نقش رنگین
چنان به دور رخت آب و رنگ گلشن رفتکه تیغ مهر نگردد ز خون گل رنگین
برای ماتم آشفتگان خویش بودهمیشه در بر زلف تو جامه ی مشکین
ز بس که شیفته ی صحبت حریفانمستاره ام به فلک داخل است با پروین
شود به خنده ی او رغبتم فزون هردماگرچه نیست گوارا، شراب لب شیرین
چنین که از سر هر موی، زهر می چکدمچگونه در دل او خویش را کنم شیرین
ز بس که بی رخ او دیده ام غبار گرفتشده ست مردم چشمم به دیده خاک نشین
به خویش بس که فرو می روم ز فکر تو شببود چو غنچه گریبان خود مرا بالین
دلم به هیچ تسلی نمی شود بی توبه مدح شاه دهم خویش را مگر تسکین
محیط گوهر احسان، سحاب گلشن جودفروغ دیده ی ایمان، صفای چهره ی دین
وصی احمد مرسل، علی ولی اللهکه کوه را نبود با وقار او تمکین
علم شود چو کف زرفشان او، چه عجبگر آفتاب ز خجلت فرو رود به زمین
قبول منصب خورشید اگر کند رایششب از زمانه برافتد چو سایه ی پیشین
سئوال کرد ز خورشید، ذره ای روزیکه ای ترا همه روی زمین به زیر نگین
پس از تو کیست که سازد چراغ تو روشنبه سوی رای منیرش اشاره کرد که این!
ز زور پنجه ی شیرافکنش عجب نبودکه تیغ کوه نباشد به دست او سنگین
زهی غضنفر شیرافکنی که سام سوارز بیم رزم تو پیچیده پا به دامن زین
ز بخت خویش چو نمرود در عقابین استشهی که بندگی او نباشدش آیین
زمین ز فیض سحاب کف تو لاله عذارفلک ز سجده ی خاک در تو ماه جبین
بود ز کشور قدر تو خانه ای گردونبود ز خرمن رای تو خوشه ای پروین
بود به دست گدایان آستانه ی توز کاسه ی سر بهرام، کاسه ی چوبین
به طاق کسری اگر بسته بود زنجیریز روی عدل، پی مدعای هر مسکین،
زمانه بر در هر خانه ای که بود آویختبه روزگار تو زنجیر عدل از زلفین
کند خطاب تو خشنود ماه کنعان راغلام توست، اگر یوسف است اگر گرگین
به روزگار تو آسوده چون نباشد کبک؟که جز گرفتن ناخن نیاید از شاهین
قلم به عهد تو در وصف خوبی عالمسپند بر سر آتش نهد ز نقطه ی شین
اگرچه ساده نباشد، خوش است خصم ترابه سر ز سایه ی شمشیر، کاکل مشکین
چو نسبتی به شکوه تو کرده اند او رابود چو حرف بزرگان، صدای کوه متین
به روز رزم تو بینند بر سر میدانسمند خصم ترا بر شکم حنا از زین
نهاده تیغ تو سر در پی مخالف توچو ظالمی که به دنبال باشدش نفرین
خروش خصم به رزم تو اختیاری نیستز گردش سر او آسیاست خانه ی زین
نسیم حمله ی تیغ تو صرصر تندی ستکه سنگ را نگذارد به جای خود سنگین
برو چنان ز شکوه تو عرصه تنگ شده ستکه همچو موج سپر خورده آسمان صد چین
قدم نمی نهد از خانه ی کمان بیرونکه تیر حادثه در دور توست چله نشین
عطای دست تو نادیده، بهر دریوزهسفینه در کف دریاست کاسه ی چوبین
به آفتاب زند پهلو از بلندی قدربه دور نام تو نیکو نشسته نقش نگین
به زیر برگ، عبث نیست غنچه گشتن گلنشسته نکهت خلق ترا مگر به کمین
به روزگار تو عالم ز بس نظام گرفتشهاب رشته شد از بهر سبحه ی پروین
مگر که گرز گران تو آمدش در خوابکه خواب بخت عدوی تو شد چنین سنگین
عجب که کلک قضا، قابل ورق گردداگر نه مصرع تیغ تو باشدش تضمین
کسی که شوق طواف تواش برانگیزددرون خانه مسافر بود چو خانه ی زین
مسیح رشک به آن خسته می برد کز ضعفچو آفتاب ز خشت درت کند بالین
شها! دمی ز سر لطف گوش با من دارببین چه می کشم از بخت بد من مسکین
به دست دایه ی بی مهر چرخ آن طفلمکه بخت تیره چو ابرو نمایدم ز جبین
سلیم بهر همین کرد اسم من گردونک اره بر سر نامم نهد ز صورت سین
به حیرتم که فلک با وجود راست رویمرا چو تیر خطا از چه کرد خاک نشین
چنان که بستر خوبان ز زلف عنبر فاممرا همیشه زند مار، حلقه بر بالین
امید من همه حسرت دهد نتیجه، مگربه خط عکس بود سرنوشت من چونگین؟
چو آفتاب جهانگرد بودم و عمری ستکه کرده بخت سیاهم چو سایه خانه نشین
به رغم طالع ناساز خویش، ساخته امهمین به خنده ی خشکی چو پسته در قزوین
مرا به سوی نجف، جذبه ای عنایت کنکه همچو مهر شوم بر در تو خاک نشین
به منع سجده ی مردم ز رشک می خواهمبر آستان تو مهری نهم ز نقش جبین
ز حد گذشت جفای سپهر دون با منمرا خلاص کن از چنگ این ستم آیین
سلیم، به که روم بر سر دعا زین پسکه خامه را به زبان داد قافیه آمین
همیشه تا اثری از سخن بود، باشدبه خون خصم تو تیغ زبان من رنگین