گنج

شمارهٔ ۲ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۷۰ بیت
سحر که خیزدم از سینه ناله ی شبگیربه ساق عرش نهد موج گریه ام زنجیر
ز عشق لاله رخان دلنشین من نشودچو داغ آینه، داغی که نیست ناخن گیر
همین نه خلوت آیینه گلشن است ازودر آب، عکس گل روی اوست عید غدیر
به دست خود ورق آفتاب اگر گیرددرو چو آینه بیند شبیه خود تصویر
دود به تیغ چو بر روی سبزه آب روانکسی که ساخته او را شراب عشق دلیر
ز عاشقی ست که پروانه می زند خود رابر آتشی که ز آسیب او گریزد شیر
فغان ز سستی طالع که از پی رفتارعصا به دست پر مرغ می دهد از تیر
به حیرتم که چرا این چنین فضای جهانبود چو سینه ی تنگ شکستگان دلگیر
درین چمن که منم، آسمان چنان پست استکه بلبلی نتواند بلند کرد صفیر
چنان سرم به گریبان ز غم فرورفته ستکه می کشم نفس از راه آستین چو نفیر
جراحتم شود افزون به هر نفس، گوییبه من ز عمر بود هر دمی دم شمشیر
ملال را نگذارد که پا نهد بیرونغبار خاطر من همچو خاک دامنگیر
ز اختلاف جهان، حال زار من یابدچو رنگ روی اسیران به هر نفس تغییر
هزار جهد نمودم، نمی شود، چه کنمچراغ بخت فروزان به روغن تدبیر
به کشوری که منم، قحط سال نومیدی ستبه قرص نقره ی خامی برابر است فطیر
چنان قناعت فقرم موافق طبع استکه رفع تشنگی ام می شود ز موج حصیر
به رنگ و بوی چمن دل نبسته ام چون گلچو لاله الفت داغم شده ست دامنگیر
ز زیب و زینت دنیاست بی نیاز دلمچنان که پیرهن یوسف از شمیم عبیر
هنر چو هست مرا، گو مباش زیب دگربس است قوت بازو حنای پنجه ی شیر
جهان مثل به پر و بال من زند چو هماینمی پرم به پر و بال دیگران چون تیر
به روزگار، سر من فرو نمی آیدوگرنه تربیتم را نمی کند تقصیر
سخنوری خوشم آمد، وگرنه کرد مراهزار مرتبه تکلیف سروری، تقدیر
به گرد او نرسند آهوان دشت خیالزند چو خامه ی من بانگ بر قدم ز صریر
به خواب دوش که در باغ خلد می گشتمبه طوف روضه ی شاه نجف بود تعبیر
فروغ صبح امامت، علی ولی اللهصفای آینه ی دین، امیر کل امیر
شهی که از سر تعظیم، هر صباح از دورکند به خاک درش سجده آفتاب منیر
چو داشت آب گهر نسبتی به مال یتیمفکنده ابر کف او به دورش از تنفیر
به می دلیر نگردیده جرأتش هرگزبدان صفت که ز آتش بود گریزان شیر
چنان که مار گریزان رود به خانه ی خویشسوی غلاف دود از نهیب او شمشیر
کمند او نفس اژدهاست پنداریکه خود به خود ز دوفرسنگ می کشد نخجیر
نسیم عزمش اگر بگذرد به سوی چمنبه جای برگ دمد پر ز شاخسار چو تیر
مخالفش همه حسرت خورد ز قحطی رزقبرای گرسنگان سنگ آسیاست فطیر
ز حفظ او بود ایمن چو جامه ی فانوسکنند پیرهن شعله را اگر ز حریر
ز فیض خرمی عهد او، برای شبانچو آب شیر روان شد ز چشمه سار پنیر
غزال یافته در روزگار تربیتشخواص سیلی استاد از تپانچه ی شیر
ز آستانه ی او چون کسی رود بیرون؟که زلف شاهد مقصود باشدش زنجیر
سگش به گردن خود طوق استخوان داردچنان که شیرشکاران به شست خود زهگیر
ز طفل دشمن او، دایه ی جهان از ننگهمین نه شیر، که پستان برید چون انجیر
نسیم از دم تیغش به صیدگاه گذشتز شاخ ریخت گل زخم بر سر نخجیر
به زیر بار گران شکوه او، خیزدز شاخ گاو زمین ناله همچو شاخ نفیر
رهی کمند ترا باد چون غزال اسیرز جوهر دم تیغ تو آب در زنجیر
به دست جود تو نازم که جمله روی زمینبود به سایه ی او همچو ابر عالمگیر
به روزگار سلیمانی تو مرغان رابه موج آمده در سینه همچو ماهی شیر
ز نعمت تو کریمان برند مایه ی فیضکه دست ابر بود دیگ بحر را کفگیر
به خانه نام سخای تو برده تا درویشگهر فکنده درو برکنار، موج حصیر
گریزد ابر ز دست تو بحرش از دنبالچو فیل مست که از پی، کشان برد زنجیر
نسیم خلق تو هرجا که بگذرد، ریزدز دامنش چو عروسان به جای گرد، عبیر
رسید وقت که کسری چو حاکم معزولبه دست شحنه ی عدل تو بسپرد زنجیر
ز حرف تیغ تو افسانه خوان اگر نشودعجب که دایه نتواند برید طفل از شیر
چنان ز عدل تو شد زور برطرف ز جهانکه هیچ کس نتواند کشید مو ز خمیر
به حکم مفتی شرع تو، دختر رز رازند زمانه ز پستان به دار چون انجیر
به زیر شاخ خود از آفتاب در سایه ستز خرمی بهار عدالتت نخجیر
به زور کینه کسی را که بست قدرت توبه دست او نهد از چین آستین زنجیر
مخالف تو چنان تنگ مشرب افتاده ستکه ناوک تو به پهلوی او بود دلگیر
عدالت تو چو طرح شکار اندازدغزال شعله شود در کمند موی اسیر
حمایلی که به گردن بود عدوی تراجواهرش همه باشد ز جوهر شمشیر
ز بس به عهد تو گم شد ستم، نمی یابدبرای هیکل گردن، غزال ناخن شیر
ستاره پنبه شود از برای داغ پلنگز بس به عهد تو از اتفاق نیست گزیر
بود چو توسن اندیشه مرکبی که تراستکه نقش او نتوان کرد بر ورق تصویر
به روز رزم، پلنگی بود هزبرافکنبه وقت صید و شکار آهویی ست آهوگیر
ز وصف او به هوا برشدی چو کاغذ بادورق اگر نه ز شیرازه داشتی زنجیر
دهد به خصم تو تا نان راه ملک عدمبه کاسه ی سم خود می کند ز نعل خمیر
به آب خضر، سر خویش تا فرو آردحباب کرده دهان غنچه از برای صفیر
شها سزای تو مدحی نمی توانم گفتکه هرچه گویمت، آن می شود مرا تقصیر
بلندی دو جهان صرف کبریای تو شدسخن به وصف تو کوتاه اگر بود، بپذیر
ز آستان تو جایی نمی روم که مراستچو آفتاب، غبار در تو دامنگیر
ز بس به گوش مرا حلقه ی غلامی توستشده ست حلقه ی گوشم به پای من زنجیر
هنوز فصل شباب من است و می خواهمچو صبح در قدم آفتاب، گردم پیر
سلیم وقت دعا شد، برآر دست نیازکه انتظار اجابت همی کشد تأثیر
همیشه تا که بقای خداست در عالمفنای خصم تو بادا به نیت تکبیر