گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارانگشت۶۰ بیت
اگر برم به سوی چشم اشکبار انگشتچو ماه نو شود آلوده ی غبار انگشت
ز ریشه شانه ی عاج است ناخنم گوییز بس گزیده ام از دست روزگار انگشت
نچیده ام چو گلی یارب از کجا داردمرا به دست چو ماهی هزار خار انگشت
ز بس به سر زدم از غم، عجب نباشد اگرکند چو نی به کفم ناله های زار انگشت
گرهگشایی کار مرا هنوز کم استبه کف چو شانه اگر باشدم هزار انگشت
ز بس که می گزدم نام خویشتن از ننگز خاتم است مرا در دهان مار انگشت
مرا که هیچ به دستم نمانده، حیرانمکه چون گرفته چنینم به کف قرار انگشت
مبند شرط برای شمردن غم منکه باخت خاتم خود را درین قمار انگشت
به راه شوق ز بس با کف تهی رفتمبه دست بود عصای من فگار انگشت
زمانه تافته دست من آنچنان که مرابه کف چو شاخ غزال است تابدار انگشت
به روی آینه ی خاطرم ز دور فلکنشسته بر سر هم گرد غم، چهار انگشت
به من کسی ننماید ره گریز، افسوسکه نیست در کف یک کس درین دیار انگشت
به این جهان ز عدم آمدن پشیمان استازان همیشه گزد طفل شیرخوار انگشت
مجوی کام دل از روزگار و فارغ باشبه ذوق مهره مکن در دهان مار انگشت
ز آرزوی یک انگشت انگبین چون طفلمکن به خانه ی زنبور، زینهار انگشت
چو غنچه کز قلم زنبق آشکار شودبرای حرف من آرد قلم به بار انگشت
ز خون همیشه به چشمم مژه حنا داردبدان صفت که به سرپنجه ی نگار انگشت
مکن به حلقه ی آن زلف تابدار انگشتکه هیچ کس نکند در دهان مار انگشت
ز بس به حرف من انگشت آن نگار نهادبه دست او شده رنگین چو لاله زار انگشت
ز شوق او شدم آشفته گو، ازان دایمقلم نهاده به حرف من فگار انگشت
دلم به سینه ز شوق لب تو می لرزدچنان که در کف می خواره از خمار انگشت
چگونه پرده ز رویت کشم، که درگیردز تاب آتش روی تو شمع وار انگشت
اشاره ی تو مرا می کشد، فغان که چو تیربه صیدگاه تو می افکند شکار انگشت
ز آب و رنگ گل باغ عارضت گلچینگمان بری که مگر بسته در نگار انگشت
ز ابروی تو سراغ دل حزین کردمدراز کرد سوی زلف تابدار انگشت
به قمریان چمن تا ترا سراغ دهدچو بید شد همه تن سرو جویبار انگشت
برای آن که ز من صد سخن به دل گیریچه می زنی به لبم باز صفحه وار انگشت
شکن ز موی تو افتاده شیشه ی دل راگره ز زلف تو دارد به یادگار انگشت
قلم ز شرح حساب غمم شود عاجزچنان که از کرم شاه کامکار انگشت
شه سریر ولایت، علی ولی اللهکه می کند به کفش کار ذوالفقار انگشت
ایا شهی که بود گلستان همت راکف تو گلبن احسان و شاخسار انگشت
برد به پایه ی قدر تو آسمان حسرتگزد ز حیرت جاه تو روزگار انگشت
به کشوری که سپاه تو رو نهد چون سیلز گردباد برآرد به زینهار انگشت
ز ذوق عهد تو خیزد صدای چینی ازوز برق، ابر زند چون به کوهسار انگشت
ز فیض بخشی عهد تو خوبرویان راچو سرخ بید برآرد ز خود نگار انگشت
کف نوال تو دریای همت است و ازوبود روانه به هرسو چو جویبار انگشت
نسیم ز آتش قهرت خبر به گلشن بردبود به رعشه ازان در کف چنار انگشت
به زیر سر چونهد دست دشمنت در خوابشود برای سرش نیزه لاله وار انگشت
چنان محیط کفت در سخا تلاطم کردکه همچو موج ازو رفت برکنار انگشت
پی اطاعت رای تو تا نهد بر چشمدمیده پنجه ی خورشید را هزار انگشت
به خاک کشته ی تیغ تو شمع کی باشد؟به زینهار برآورده از مزار انگشت
بود ز مایه ی بحر کف تو در عالمگهرفشان چو رگ ابر نوبهار انگشت
به انقیاد ضمیر تو گر نهد بر چشمبرد ز دیده ی اعمی برون غبار انگشت
محبت تو دم مرگ دستگیر بودچنان که اهل هنر را به وقت کار انگشت
ازین که مدح ترا می کند به صفحه رقمبه عضوهای دگر دارد افتخار انگشت
به سر چو تاج خروس است جای پنجه ی منز بس گرفته ز مدح تو اعتبار انگشت
همان به صفحه ثنای ترا رقم سازمبه دست اگر شودم خشک، خامه وار انگشت
ز گردباد شد از روشنایی مدحتبلند در طلب من ز هر دیار انگشت
عجب که وادی مدح تو طی تواند کردبه سعی خامه چو طفلان نی سوار انگشت
شها منم که بر خصم، طبع من هرگزبه پشت چشم نمالیده شرمسار انگشت
ز اعتراض کلامم همیشه حاسد راخزیده در شکن آستین چو مار انگشت
ورق ز گفته ی رنگین من حنایی شدمگر نهاده به حرف من آن نگار انگشت؟
به گلستان ثنای تو چون گل صد برگازین قصیده به دستم بود هزار انگشت
بلندتر بود از آفتاب در معنیرباعی ام که به صورت بود چهار انگشت
به معنی سخنم نارسیده، نیست عجبنهد به حرف من ار خصم بی وقار انگشت
مقرر است که از بهر امتحان، اولنهند بر دم شمشیر آبدار انگشت
سلیم، عرض هنر پیش شاه بی ادبی ستبکش عنان قلم را، نگاه دار انگشت
برآر دست دعا پیش ازان که از سخنتزبان برآورد از بهر زینهار انگشت
همیشه تا که شود پنجه از حنا رنگینمدام تا که ببندند در نگار انگشت
جهان به زیر نگین تو باد و چون خاتمکند به چشم حسود تو روزگار انگشت