گنج

شمارهٔ ۴ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ایمن۳۵ بیت
عاقبت گردید از طبع غرورافزای مننقطهٔ قاف قناعت، دانهٔ عنقای من
درخور امید من، کامی ندارد آسماناز ترنج سبز او، کی بشکند صفرای من
از غرور طبع باشد گر سخن کم می کنمهست خاموشی فغان گوش استغنای من
در میان هردو دستم پرورد همچون صدفآسمان دانسته قدر گوهر یکتای من
هست طبعم وارث تاج و نگین مهر و ماهبی سبب نبود به گردون این همه غوغای من
با خریدار متاع خود شریکم در زیاننیست چون گوهرفروشان آب در کالای من
هر متاعی راکه قدری هست، دلال خود استبخت گو یاری مکن، سوداست گر سودای من
نیست عیبی از مکرر بستن مضمون مراچهچهه بلبل بود تکرار معنی های من
بر محک بیهوده تا کی زند گردون مراپاکی من همچو زر پیداست از سیمای من
از جهان دیگر چه می باید ترا ای درد عشقپادشاه هفت اقلیمی ز هفت اعضای من
ما و دل دانیم کز دوران چه خون ها می خوریمهم پیاله نیست کس با من بجز مینای من
شمه ای از حال امروزم اگر آگه شودپیش ننهد پا به عزم آمدن فردای من
بس که بیهوده دویدم در ره آوارگیچون صریر خامه در فریاد آمد پای من
تا دمی باقی ست، ترک خون فشانی کی کندچون گلوی صید بسمل، چشم خون پالای من
کار من رنگی ز انفاس مسیحا برنکردهمچو شمع کشته، آتش می کند احیای من
همو گل لرزم به خود از دیدن باد صبابس که می ترسم فروریزد ز هم اعضای من
از ضعیفی، آه گرمی کرد کارم را تمامهمچو شمع از یک فتیله سوخت سر تا پای من
روزنم هرگز نشد روشن، مگر پیوسته استهمچو ابروی بتان بر یکدگر شب های من؟
طالعی دارم درین ویرانه کز سرگشتگیخشت همچون آسیا گردد به زیر پای من
من مدارا می کنم با خصم خود، ورنه به برقتیغ بازی می کند برگ نی صحرای من
بس که لبریز سرشک آتشین گردیده امبرق بیرون می جهد چون ابر از اعضای من
هفت گردون را به هم بگداخت همچون هفت جوشدود آتشبار، یعنی آه برق آسای من
بس که گرم جستجو گردیده ام د راه شوقشمع روشن می توان کردن ز نقش پای من
دوستان در کینه ی من کم ز دشمن نیستندهر حباب باده باشد سنگ بر مینای من
خلعت عیشم اگر کوتاه باشد دور نیستهمتی دارد فلک کوته تر از بالای من
هر نشاطم را غمی پنهان به زیر دامن استنیست خالی زاستخوان همچون رطب حلوای من
آتشی در زیر پا دارم که از تأثیر آندست می سوزد چو روی تابه، پشت پای من
مدح اگر گویم، ثنای شاه مردان می کنمجز به جام جم فرو ناید سر مینای من
آفتاب مشرق دین، برق خرمن سوز کفرقبله ی من، دین من، ایمان من، مولای من
بر زبان هر سر مویم حدیث مدح اوستهمچو طوطی نطق دارد سبزه ی صحرای من
یا علی بن ابی طالب به حالم رحم کنتیره شد چون دل ز خاک هند سر تا پای من
گردد از روی سیاهم تیره خاک درگهتگر سجود او شود روزی جبین آرای من
یادی از دام کبوتر می دهد پیراهنممی تپد از بس ز شوق درگهت اعضای من
خفتگان آن حریم، آسودگان جنت اندای خوشا احوالشان، خالی ست آنجا جای من
مانده پا در قیر ازین خاک سیاهم چون سلیمدست من گیر و برونم آر ای مولای من