گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح اسلام خان

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۵۱ بیت
نوبهار آمد و شد قطره فشان ابر مطیرروز نوروز گلستان بود و عید غدیر
باز در زمزمه ی زیر و بم آمد به نشاطکوه از قهقهه ی کبک و صدای نخجیر
باغ از لاله ی تر، عرصه ی داغستان شدچمن از سبزه ی نوخیز، فضای کشمیر
کرد آهنگ فضای چمن از خلوت شاخگل ز دنبال شکوفه چو مرید از پی پیر
دل خوبان همه شد مایل گلگشت چمنآهوان حرم باغ شدند آهوگیر
بس که سودا ز رگ و ریشه ی مجنون گل کردهمه تن دیده شد از بهر تماشا زنجیر
خاک نایاب شد از سبزه که قالب سازندورنه در دادن جان نیست هوا را تقصیر
خضر از بس که شتابان به سوی باغ رودپر برآورده عصا در کف او همچون تیر
بید از زمزمه ی آب روان بر لب جویمی کند رقص چو مجنون به صدای زنجیر
غنچه ی سوسن نوخیز به باغ از سر شاخدر نظر چون قلم آید ز بناگوش دبیر
بیضه ی مرغ چمن گوهر گوش گل شدباغ از بس که ز مستی شده مشتاق صفیر
چون گدایان طلبد از در دل ها بلبلمشت خاری که کند خانه ی خود را تعمیر
باغبان دست سوی غنچه چو اخگر نبردتا ز منقار سمندر نکند آتشگیر
می کند سیر ز بس لیلی و مجنون، پر شددشت از نغمه ی خلخال و صدای زنجیر
بس که حیران شده بر حسن چمن، پنداریپای آهو ز سم خویش فرو رفته به قیر
بار عام است کنون در چمن، آن دور گذشتکه قفس چوب نهد در ره مرغان اسیر
نکند جز به سر شاخ نشیمن بلبلصید گل در همه ی عمر بود بر سر تیر
بوی شیر از دهن غنچه ی نسرین آیدکرده او را غم کم عمری این گلشن پیر
کرده از دود چراغان گل و لاله در ابرهمچو پیراهن فانوس، سیاهی تأثیر
موج بر زلف زند از دم ماهی شانهبس که دارد سر آراستگی، عالم پیر
از رطوبت عجبی نیست که پیچد چون دامموج در بحر کمان بر پر مرغابی تیر
کشتی خویش که بسته ست به خشکی زاهدرقص در ورطه ی طوفان کند از موج حصیر
جوی را آب ز طغیان نه همین ویران کردرخنه افتاده به شمشیر ز آب شمشیر
نان فرهاد عجب نیست اگر پخته شودکه شده سنگ ز تأثیر رطوبت چو خمیر
خبر فتح خداوند شنیده ست مگر؟که شد از ذوق بدین گونه جوان عالم پیر
خان اسلام لقب، نقد شهنشاه عربکه ز همنامی او کفر شد اسلام پذیر
آن که در مجلس آگاهی و دانایی اوخواب مخمل نتوان گفت ندارد تعبیر
زر خرید کرم اوست چه یحیی و چه فضلخانه زاد قلم اوست چه اعشی چه جریر
وادی حاتم طی را نفسی طی سازدبر قدم بانگ زند چون قلم او ز صریر
شود از شبنم لطفش به ریاض عالمشهد در قبه ی خشخاش فزون از انجیر
از جهان زور برافتاده چنان در عهدشکه ستمگر نتواند که کشد مو ز خمیر
سنگ را موم کند از پی آیینه ی آبنهد از موج به پا سیل روان را زنجیر
ای بهار چمن لطف و گل گلشن فیضکه غباری بود از کوچه ی خلق تو عبیر
ای قلم بر قلم مفتی رای تو قضاوی قدم بر قدم شحنه ی حکمت تقدیر
ای که در مصلحت ملک و نظام دولتپیش رای تو نیاید ز ارسطو تدبیر
صد فلاطون پرد از خم چو کبوتر از چاهاز صفیر قلم حکمت تو گاه صریر
پیش قدر تو سکندر سخن جاه و جلالگر تواند کند اظهار به فرض تقدیر،
تا به او چهره شود بهر جواب دعویپای تا سر شود آیینه زبان چون شمشیر
نیست در گردن خصم تو حمایل هیکلبسته دارد سر خود را به بدن با زنجیر
شیر از بیم تو ز آهو رمد و روز شکارآهو از حکم تو چون شیر شود آهوگیر
در زمان تو نداند ز که باید طلبیدپی تعویذ تب خود، ورق آهو شیر
نیست از حفظ تو بیم ضرری چون یاقوتگر کسی اخگر افروخته پیچد به حریر
شد ز افشردن سر پنجه ی جود تو کبودچون کف نیل ز سر تا به قدم ابر مطیر
جان ز تیغت نبرد صید، که چون ریشه ی نیاز نهیب تو زمین گیر شود پنجه ی شیر
عکس شمشیر تو در آب گر افتد، از بیمآب در جوی شود خشک چو آب شمشیر
سایه گویی که پلنگی ست گریزان با اوشد مشبک ز خدنگ تو ز بس پیکر شیر
در چمن بهر سپاه تو ز تحریک صباشاخ گل گاه کمان می شود و گاهی تیر
صاحبا! بنده سلیمم که ز اخلاص مرانیست در درگه تو، بلکه در آفاق نظیر
بر درت فخر من از مرتبه ی اخلاص استحرف دعوی هنر شسته ام از لوح ضمیر
ترسم از بندگی ات بس که خوشم با غربتدر قیامت شودم خاک وطن دامنگیر
بر سرم سایه ی تو چتر سعادت باداتا فتد سایه به خاک چمن از ابر مطیر