گنج

شمارهٔ ۱۲ - در مدح اسلام خان

مژده، ای خانه خرابان که رگ ابر بهارپی آبادی دنیاست طناب معمار
ابر از بس سر معموری عالم داردچمن آینه را ریخته رنگ از زنگار
حلقه ی گوش شود، گوش دگر خوبان رالب چو حرفی کند از حسن گلستان اظهار
تا شود سبز به هر گوشه بهارستانیابر از قطره فشاند به چمن تخم بهار
بس که رنگین شد و شاداب ز تأثیر هوانیست فرقی به میان شرر و دانه ی نار
چه عجب، گرد رقم شسته تر از برگ گل استشد قلم جدول آب از سخن ابر بهار
گردباد از اثر فیض هوا در گجراتمی دهد یاد صفاهان و منار گلبار
مایه ی سعی شود باخته در راه چمنمهره ی آبله ی پا نشود گر پادار
گرچو محراب شده ساکن مسجد زاهددارد اما رهی از دل به هوا همچو منار
بس که حیران تماشای گلستان شده استدارد انگشت به لب مرغ چمن از منقار
پشته پشته گره از غم به دل صحرا بودهمه را کرد برو سیل بهاری هموار
در چمن موج هوا صیقل روشنکار استتا کند پاک ز آیینه ی هر برگ غبار
طوطی باغ ز گلبن دم طاووس نمودسرو از حیرت او کرد فرامش رفتار
باغ شد رشک پریخانه ز بید مجنونطرفه نقشی دگر انگیخته نقاش بهار
ابر از بس که به هر شاخ کند سرگوشیسبزه وقت است که تر گردد ازان در گلزار
روغن گل به چراغان همه شب صرف کندباغبان بس که قوی مایه شد از فیض بهار
می فروشان نستانند به غیر از زرگلمحضر سکه به کف مانده درم را بیکار
سرو هرچند ز خوبان چمن ممتاز استسبزه از نسبت همدوشی او دارد عار
یک نفس دور نگردد ز نواپردازیاز لب مرغ گلستان، بلبان منقار
منع گلچینی هوش است، بیا مست شویمچمن نغمه که نی بست شد از موسیقار
در سرم نشأه به رقص آمده چون شعله ی شمعاین چه آهنگ و نوا بود که سر زد از تار
انتقام از غم ایام چو خواهی بکشیساغر می به میان آور و بنشین به کنار
در قدح موج می ناب به شوخی آمدعکس خورشید ازو گشت پریشان دستار
مستی و زهد، گل یک چمن اند ای زاهدپرده ی چشم ز پیش نظر خود بردار
بیت را گر ز دو مصرع به میان فاصله استهیچ نقصانی ازان نیست به ربط گفتار
ساقی از من مگذر، چاره ی من کن که بودآب دست تو شفابخش دل هر بیمار
از چه عضو تو شود دست تماشا گلچینای چو طاووس ز خوبی همه جایت گلزار
نگه گرم تو جان بخش تر از آتش میسخن سرد تو دلخواه تر از آب خمار
کار آسان شده بر شانه ی زلفت مشکلشبروان را ره هموار بود ناهموار
به تمنای رخت، دشت بیاض چشممشده از قطره زدن های سرشک آبله زار
یاد زلف تو بود بر دل آشفته شگونمار گنج است به ویرانه، طناب معمار
شب که در خواب کند با تو دلم عرض نیازشود از گریه ی من صورت بستر بیدار
به نصیحت خردم شور جنون افزایدپنبه ی من شده از دانه ی خود آتشکار
آب چشمی به هوای گل رویت دارمگرم چون آتش تب، تند چو خوی بیمار
سر من در گرو سجده ی درگاه کسی ستگر نشد صرف ره عشق تو، معذورم دار
آن هما سایه نهال چمن آل رسولکز جهان شد به همه باب چو جدش مختار
آفتابی که کند گر مدد نشو و نماچمن از سایه ی هر برگ شود آینه زار
خان اسلام لقب، گوهر دریامشربکه شد اسلام ز همنامی او شکرگزار
آن فریدون فر جم قدر منوچهر غلامکه پیاده به عنان می دودش سام سوار
عکسی از جوهر تیغش چو به دریا افتدماهی از بیم به دندان خود آرد به کنار
اره در پشت نهان کرده نهنگ از بیمششاخ مرجانی اگر کج شده در دریابار
روح چون عطسه به فریاد جهد از بدنشهرکه را هیبت او کرد در اندیشه گذار
تیغ او تا به جهان جوهری بازار استبجز از مهره فروشی نبود پیشه ی مار
منع او گر به در باغ نشاند سرویباغبان را به گلستان ندهد هرگز بار
چون درآید به سخن، گوش خرد پنداردکه فلاطون و ارسطوست مگر در گفتار
چه فلاطون، که خضر تشنه لب جرعه ی اوستچه ارسطو، که سکندر بودش آینه دار
همچو او نغمه شناسی به جهان کم دیده ستتا خرد بسته به ساز طرب از مسطر تار
قلمش در همه علمی علم افراخته استنکته ای نیست که نگذشته برو چندین بار
داده چون دایره ی هندسه بر دست ورقبه سماع آمده از صوت و صدایش پرگار
حکمت او به جهان تا شده قانون، باشدجنبش نبض، اشارات شفای بیمار
ای سخاپیشه که از وصف کف همت توچون رگ ابر، شود نال قلم گوهربار
جز ثنای تو کند هرچه رقم بر صفحهخامه انگشت نهد بر سخن نکته گذار
دولت از فطرت خودیافته ای، آری هستخانه ی آینه از معنی خود صورت کار
نغمه پرداز و خوش آواز و ترنم سازندپشت بر پشت نی کلک تو چون موسیقار
کمر ظلم به عهد تو بود سست چو مورپای فتنه شده در دور تو کوتاه چو مار
پاسبان تا بودش حفظ تو، نتواند گشتگرد معموره ی گجرات کسی غیر حصار
خانه ای را که ز کین تو درو حرفی رفتچینه ریزد ز پی جغد به هر سو دیوار
چمنی را که برو باد عتاب تو وزیداره چون پای ملخ بردمد از شاخ چنار
سر هرکس که نشد در راه اخلاص تو خاکهمچو نقش قدم خویش به راهش بسپار
نان آن کس که حقوق نمکت نشناسدقرص افعی بود و سفره ی او حلقه ی مار
در زمان تو به صحرا ز پی پاس گلهچشم گرگ است شبان را همه شب مشعلدار
ابر نیسانی و شد از تو چراغش روشنگر به دریا نشود از تو صدف شکرگزار،
تا بسوزند به خواریش ز عکس خورشیدآب آتش به میان آورد و ماهی خار
گر کسی صورت رخش تو نگارد بر سنگکوه چون موج شود از اثر آن رهوار
برق سیری که چو در پویه شود گرم عناندود چون شعله برآید ز رهش جای غبار
دست و پایش که به سختی قلم فولاد استراه پیچد به خود از جلوه ی آن چون طومار
شده لبریز دل از دلبری اش دامن زینبس که چون چشم بتان است رکابش پرکار
سم سختش چو برو کاسه ز مستی انداختسنگ را مغز سرش گشت پریشان ز شرار
نرم رفتاری او حیرتم افزود که کسراه در کوه ندیده ست بدین سان هموار
زلف فرسنگ بود گر به درازی مشهورپیش پایش قدمی بیش نباشد چو جدار
عجبی نیست، کند بس که سمش دست اندازاز سر راهش اگر ره بگریزد چون مار
صاحبا! وقت شد اکنون که پی دردسرتصندل آرد ز خموشی، خرد تجربه کار
طبع نازک ز دم اهل سخن در تاب استعکس طوطی ست بر آیینه ی روشن زنگار
کی سخن را به سراپرده ی گوشش بار استهرکه را نغمه بود بار دل و گل سربار
قدسیان از پی آمین همه جمعند سلیمپای خود پیش نه و دست دعا را بردار
سبز بادا چمن دولتت از آب حیاتمی دمد تا ز چمن سبزه در ایام بهار
روز بدخواه ترا شب شده مجلس افروزشام احباب ترا صبح بود مشعلدار