گنج

شمارهٔ ۱۰ - در ستایش شاه عباس

کی توانی برد سوی منزل مقصود راهتوشه ی تن تا نسازی پاره ی دل همچو ماه
از خطر در سیرگاه این چمن ایمن مباشچهچه بلبل ندانی چیست، یعنی چاه چاه
خوش نشین این گلستان باش همچون نخل مومریشه ی خود را مکن زنجیر پا همچون گیاه
اعتمادی بر امانت داری ایام نیستعزت خود را همان بهتر که خود داری نگاه
در شبستان جهانت گر سر آسودگی ستاز سر خود دور کن جان را چو شمع صبحگاه
هیچ کس را خاطر از دور جهان خشنود نیستخواجه از دست غلامان نالد و بی بی ز داه
عافیت خواهی، چو عنقا پارسایی پیشه کنطره ی خوبان بود آزادگان را دام راه
حرص شهوت، مرد را در دام عصیان افکندروی گنجشک نر از بهر همین باشد سیاه
مردمی از بس خطر دارد، به صحرای وجودسبز نتواند ز بیم برق شد مردم گیاه
دارد این بادی که از دولت سلیمان در دماغچون شکوفه می دهد بر باد آخر بارگاه
در میان خلق از اسباب تعلق چاره نیستترک سر کردن بود آسانتر از ترک کلاه
دل به جان آمد مرا از منت بخت سیاهاحتیاجم کاش بر همچون خودی بودی چو ماه
بس که رسوایم به کوی عشق خوبان، چون نگینسرنوشتم را توان خواندن ز نقش سجده گاه
نگذرم سوی چمن، ترسم پی دعوی داغلاله دامنگیر من گردد چون خون بی گناه
نسبت اهل محبت فیض ها دارد که کردشاخ گل را آشیان بلبلان صاحب کلاه
مدعی عشق است، غیر از جان سپردن چاره نیستاز برای دعوی قاضی نمی باید گواه
آه از این سرگشتگی، کایام از بهر سفریک زمان نگذاردم در خانه ی خود چون نگاه
در سفر رزق مرا از بس مقرر کرده اندهمو رهزن می خورم در خانه ی خود، نان راه
افکند بر سینه ی من تیر حسرت چون کماندر چمن هر شاخ گل کز باد می گردد دوتاه
صد سبو از باده گر خالی کنم، رنگ شراباز رخم ظاهر نمی گردد چو آب زیرکاه
بس که بیند بی کسم شبهای هجران همچو شمعمی کند از گریه خاموشم نسیم صبحگاه
گرد غم از روی بختم پاک اگر سازد کسیگرددش چون برگ لاله، گوشه ی دامن سیاه
چون توانم شد خلاص از تنگنای غم، که نیستراه بیرون رفتنم از هیچ سو چون آب چاه
کی به گردونش فرستادم که سوی من ز شرمناله چون تیرهوایی برنگشت از نیم راه
شمع سان بر سوز سینه، قطره ی اشکم دلیلهمچو گل بر حال دل، چاک گریبانم گواه
برنمی آید ز دستم این که همچون دیگرانشعر را سازم پی وجه معیشت خضر راه
بس که از امداد خود بی بهره ام بیند سخناز خجالت گاه رنگش سرخ گردد، گه سیاه
دست همت در فضای دهر نتوانم گشودتنگ تر از آستین باشد مرا این دستگاه
دهر را اشعار من چون رنگ بر رخسار گلآسمان را طبع من چون آب برپای گیاه
همچو صبح ار دعوی پاکیزه دامانی کنمبس بود خورشید بر صدق حدیث من گواه
هرکجا چون شعله بگشایم زبان، از شرم منهمچو شمع کشته خاموش است خصم روسیاه
عالم از من روشن است، اما چه حاصل، چون فلکپابرهنه می دواند همچو خورشیدم به راه
در تنم چون شعله ی خاشاک، دود دل لباسبر رم چون خامه ی نقاش، موی سر کلاه
از رفو گلبند گشته جامه ام طاووس واروز عرق گردیده چون قمری گریبانم سیاه
همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی به جاستچون گلم از جامه دامانی درین تاراجگاه
همچو خضرم زنده می خواهد همیشه می فروشمی کند دایم دعای جان مفلس قرض خواه
شرح حال خود بیان سازم به پیش خسرویکآفتاب او را بود از تیغ بندان سپاه
آن نهنگ بحر کین خواهی که مرغ روح خصممی کند در آب تیغش همچو مرغابی شناه
جوهر شمشیر شاهی، آبروی تاج و تختشعله ی شمع عدالت، شاه دین، عباس شاه
ای غبار درگهت از تاج شاهان باج خواهیک حباب بحر قدرت نه فلک را بارگاه
در زمان عدل تو نوشیروان زنجیرداردر حریم درگهت خاقان و قیصر دادخواه
گر سلیمان نیستی، اما بود از حشمتتجانورداران تو هریک سلیمان دستگاه
ملک را دیوار فولاد است شمشیرت، ازاندر فضایش هیچ آسیبی نیارد کرد راه
از ترحم، کبک کهساری ز بیم عدل تومی دهد شهباز را در زیر بال خود پناه
سرکشان را طاق محراب است شمشیر کجتهرکه می جنبد سرش، این است او را سجده گاه
عالمی را روی بر خاک است از بهر سجوددر حریم آستانت چون نماز عیدگاه
بست دست فتنه تا عدل تو برق و باد راپشت بر دیوار داده از فراغت برگ کاه
دیده ی خورشید را از خاک پای توسنتتوتیای می رسد در هر نفس از گرد راه
هرکجا تیغت علم شد، فتنه آنجا چون مگسبا دو دست خویش می دارد سر خود را نگاه
کبه ی کوی تو دارد جذبه ای کز شوق آنهمچو اشک از بطن مادر، طفل می افتد به راه
چون کند لطف تو از زندان اسیران را خلاصمی کند فواره نی را از برای آب چاه
خوانده نقاش ازل رخش ترا خیرالعملگفته جلاد اجل تیغ ترا روحی فداه
سرورا! گردون جنابا! در حریم درگهتعرض حال من بود روشن ز نقش سجده گاه
گر شود آیینه ی رای تو عینک، می توانسرنوشت هرکسی را خواندن از لوح جباه
آسمان بسیار با من در مقام دشمنی ستگر کشد با تیغ کینم، خون من از وی بخواه
تا به تیغ سرفرازی آفتاب خاوریبزم را رنگین کند از خون شمع صبحگاه
با تو هرکس را بود در سر خیال سرکشیکم مبادا سایه ی تیغ از سرش چون مد آه