گنج

شمارهٔ ۹۰

ز جور یار و گردون دل غمین استکه نه آن مهربان با من نه این است
به هر دستی ز بیدادت گریبانبه هر چشمی ز جورت آستین است
ز مستی آنچه معلومم شد این بودکه گر عیشی به عالم هست این است
ز زخم دل توان دانست کان رابت ابرو کمانی در کمین است
لبش را از جواب تلخ افسوسکه زهر قاتل اندر انگبین است
حریق شعله ی آه من افلاکغریق موجه ی اشکم زمین است
زلعل یار گوهر باری آموخت(سحاب) از خرمن او خوشه چین است